اخبار و مقالات خود را به azadi.barabari@gmail.com بفرستید.
وبلاگ آینه آزادی و برابری http://avbi.blogspot.com/

NOTHING CAN STOP US

November 30, 2007

به استقبال ١٦ آذر

١٦ آذر روز اعلام دادخواست همه ماست!
همه با هم فریاد بزنیم: دانشگاه پادگان نیست! فضای جنگی ممنوع! نه به جنگ! شرکت گسترده همه ما در این مراسم ها٬ اعلام یکپارچگی و همبستگی جنبش دانشجویی در دفاع از آزادی و برابری٬ در دفاع از انسانیت و علیه تحمیل فشار و محرومیت به بهانه جنگ است!

دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب همه مردم را به شرکت در مراسم های ١٦ آذر در سطح کشور دعوت میکنند. لیست مراسم های شهرهای دیگر به تدریج از طریق این رسانه به اطلاعتان خواهد رسید.









November 29, 2007

میلاد معینی و بهرنگ زندی آزاد شدند

اما طبق اخبار موثق به دست آمده حامد محمدی تحت شدیدترین شکنجه ها توسط نیروهای سپاهی است. از او در مورد فعالیت هایش در سطح دانشگاه بازجویی می شود. ظاهراْ در دانشگاه مازندران این شایعه را پراکنده اند که دستگیری این دانشجویان به خاطر مسائل منکراتی بوده است. ما شدیداْ این خبر را تکذیب می کنیم. دستگیری ۳ دانشجوی فعال دانشگاه چند روز پیش از ۱۶ آذر با پریدن از روی درب خانه و دستگیری آنان با استفاده از اسپری فلفل و درگیری فیزیکی چنین شایعاتی را رد می کند.

هم اکنون بعضی از وسایل شخصی میلاد معینی و بهرنگ زندی از جمله تلفن های همراه آنان باز گردانده نشده اند

سرمایه داری و امپریالیسم

نظم نوین جهانی، طرح گسترش دموکراسی در جهان، طرح خاورمیانه ی بزرگ. این ها نام های ایده ها و طرح هایی ست که از سوی سرمایه داری ِ جهانی (امپریالیسم) به عنوان افق حرکت های سیاسی ِ آینده ی جهان مطرح می شوند. امپریالیسم امروزه خود را پیروز می پندارد و تلاش می کند آخرین رگه های باقی مانده از دشمنانش را نابود کند. خواست امپریالیسم، امروزه جهان شمول شدن، کلیت یافتن است. ایدئولوژی ِ امپریالیسم که سعی در تئوریزه کردن این خواست ها دارد، نئولیبرالیسم است، که با طرح تئوری هایی مانند پایان تاریخ، سعی در قبولاندن هژمونی ِ سرمایه داری به عنوان امری منطقی و ضروری دارد. مسلماً آن چه این ایدئولوژی در تیررس حملات خود قرار می دهد، تفکرات و جریان های سیاسی ِ مخالف این هژمونی هستند. از دیدگاه این ایدئولوژی تا دیروز مارکسیست ها دشمن این نظم بودند. امروزه جای آن ها را بنیادگرایی اسلامی گرفته، که گرچه در مقیاس کوچکتری فعالیت می کند و تنها بخش هایی از جهان را می تواند تحت سلطه ی خود بگیرد، نباید نادیده گرفته شود. بنیادگرایی اسلامی مانند مارکسیسم لنینیسم دشمن دموکراسی ِ جهانی است. این دشمنان ـ از دید این ایدئولوژی ـ منطق نظم نوین جهانی را درک نمی کنند و به همین دلیل می توانند خطرناک باشند. به همین دلیل این ایدئولوژی وظیفه ی خود را حذف این دشمنان می داند.
سرمایه داری چیست؟
سرمایه داری نظامی برمبنای مناسبات تولید سرمایه دارانه است. نظامی تولیدی که وضع موجود را شکل می دهد. جایگاه هر فرد در این نظام معلول جایگاهی ست که فرد در مناسبات تولیدی به خود اختصاص می دهد. این نظام تولیدی، روبنای ایدئولوژیک دارد که همان ایدئولوژی ِ لیبرالیسم است. کارکرد این ایدئولوژی توصیف این نظام به مثابه ی نظامی منطقی و مبتنی بر دلالت (نظام دال و مدلول) است و این دلالت تنها در صورت شکل گیری نظامی نمادین موجودیت می یابد. هر نظام نمادین نظامی برای توزیع واقعیت خام و عینی بر اساس منطق دلالت آن نظام است. این که جایگاه هر فرد در نظام سرمایه داری منطقی و قابل درک است تنها با قبول منطق دلالت این نظام (یعنی همان ایدئولوژی ِ لیبرالیسم) رخ می دهد. اما در درون این نظام منطقی تضادهایی وجود دارند. تضادهایی که نادرستی ِ ادعای ایدئولوژی در توضیح وضعیت منطقی ِ وضع موجود را نشان می دهند و درست از درون همین تضادهاست که (بر اساس دیالکتیک) امکان فراروی از این نظام به وجود می آید. این تضادها، ضرورتاً باعث طرد بخش هایی از جامعه، که زندگی در آن بخش ها محل بروز آنهاست، می شود. در نتیجه هر ایدئولوژی ای که قصد توضیح وضع موجود را دارد، چاره ای جز طرد و حذف بخشی از این وضع موجود برای ایفای نقش خود ندارد.
چه کسانی توسط ایدئولوژی لیبرالیسم طرد می شوند؟ برای پاسخ دادن به این سوال باید دید این ایدئولوژی چگونه دلالت می کند. لیبرالیسم مدعی ست: در جامعه هر کسی آزاد است شیوه ی زندگی ِ خود را انتخاب کند. اما همان طور که گفته شد واقعیت عینی در مقابل این توضیح مقاومت نشان می دهد. کارگر کسی است که به دلیل جایگاهی که در مناسبات تولید به خود اختصاص می دهد، هیچ گونه آزادی در انتخاب شیوه ی زندگی اش ندارد. او مجبور است برای بقا تن به استثمار بدهد و آن چیزی را انجام بدهد که کارگر هیچ گونه آزادی ای در انتخاب سرنوشت خویش ندارد. در نتیجه این دلالت برای کارگر قابل قبول نیست. واکنش این ایدئولوژی نیز مسلماً چیزی جز طرد کارگر نیست. این ایدئولوژی نمی تواند بین کسانی که این تضاد آنان را به جنون می کشاند (مانند دیوانگان، جانیان و...) و کسانی که بر اساس آگاهی از این تضاد (و دینامیسم درونی ِ این نظام که همان دیالکتیک است) قصد فراروی از آن را دارند (سوژه های سیاسی) تمایز قائل شود، در نتیجه هر دو دسته را به یک چشم می نگرد.
امپریالیسم چیست؟
امپریالیسم نظامی جهانی مبتنی بر روابط تولید سرمایه دارانه است. امپریالیسم گسترش سرمایه داری (به دلیل خصلت ذاتی ِ سرمایه داری) در مقیاس جهانی ست. امپریالیسم در واقع آخرین مرحله ی رشد سرمایه داری ست. جایگاه هر فرد در این نظام معلول جایگاه او در این مناسبات تولیدی است. این نظام نیز روبنایی ایدئولوژیک دارد که همان ایدئولوژی نئولیبرالیسم است. این ایدئولوژی نیز سعی در توضیح واقعیت جهان بر اساس نظام دلالت خویش دارد و همچنین ناتوان از توضیح و منطقی جلوه دادن کل واقعیت است. نئولیبرالیسم می گوید: در جهان امروز، هر انسانی (و هر ملتی) آزاد است، شیوه ی زندگی (و سرنوشت خود) را انتخاب کند اما آن بخشی از جهان که در چارچوب منطق این نظام نمی گنجد، جهان سومی ها کشورهای استثمار شده و... هستند. کسانی که به واسطه ی استثمار شدنشان هیچ گونه آزادی در انتخاب سرنوشت خویش ندارند. این ایدئولوژی همچنین می گوید که اگر شما عقب مانده اید به دلیل مشکلات خودتان است. این دلالت ایدئولوژی سعی می کند بر این واقعیت که عقب ماندگی جهان سومی ها معلول استثمار کشورهای پیشرفته است، سرپوش می گذارد و این درست همان بخش از واقعیت است که به عنوان یک سمپتوم رخ می دهد.
واکنش به نظم نوین جهانی در فرم بنیادگرایی، یک سمپتوم است. سمپتومی که هژمونی این نظم را مختل می کند و داغی بر بدنه ی امپریالیسم می نهد. واکنش بنیادگرایان، مانند واکنش دیوانگان، بیمارگونه و نشانی از بیماری جهان سرمایه داری است. این بیماری توسط سرمایه داری نه قابل درک است و نه قابل تحمل. سرمایه داری می کوشد این سمپتوم را خفه کند. و نه نئولیبرالیسم می کوشد این فرایند را منطقی جلوه دهد. ایدئولوژی این سمپتوم را پدیده ای مستقل می داند. دلیلش را مسائل بومی، نژادی و مذهبی می داند. ایدئولوژی این سمپتوم را نوعی بی خبری و جنون می داند.
ایدئولوژی نمی تواند ببیند که این سمپتوم تا چه اندازه معلول همین نظام است و این بی خردی تا چه حد معلول همان خرد و منطق نظام سرمایه داری است. ایدئولوژی نمی تواند علت وجود مخالفانش را دریابد و نمی تواند بین آنها تفاوتی قائل شود و به همین دلیل هر گونه مخالفت با نظم نوین جهانی از دید این ایدئولوژی یکسان است. ایدئولوژی در این مورد نیز توان تمایز بین سوژه های آگاه سیاسی (مارکسیسم لنینیسم) و کسانی که تضادهای موجود آنان را به جنون کشانده را ندارد و در نتیجه همه ی مخالفانش را به یک چشم می نگرد و آنان را تحت دسته ی کلی مخالفان دموکراسی جهانی قرار می دهد. این نشانه ای است از کور بودن این ایدئولوژی و این همان چیزی است که گلوی این ایدئولوژی و این نظام را می فشارد و دست آخر (به واسطه ی رشد سوژه های آگاه سیاسی) گور این نظام را حفر می کند.

November 28, 2007

خبر فوری

طبق خبری که هم اکنون به دست ما رسید، میلاد معینی، بهرنگ زندی و ح.م. توسط نیروهای اطلاعاتی دستگیر شدند.

نیروهای امنیتی شهرستان بابلسر با پریدن از روی درب خانه ی این دوستان این سه دانشجوی دانشگاه مازندران را دستگیر کرده و وسایل خانه ی آنان را ضبط کرده اند. هنوز از جزئیات این آدم ربایی اطلاعی در دست نیست.

از همه ی رفقا می خواهیم همه ی تلاششان را برای آزادی این یاران دربند انجام دهند. پاسخ این حمله ی بی شرمانه را در ۱۶ آذر با همه ی توان خواهیم داد.

خبرنامه فعالین مازندران

آفیش اصلی مراسم 16 آذر دانشگاه تهران


بحران در دانشگاه صنعتی شریف

در پی ادامه ی سرکوب فضای اجتماعی و پیش بردن جامعه به سوی جامعه ی کنترلی، مسئولین دانشگاه شریف اقدام به نصب تقریباً چهل دستگاه دوربین با قابلیت زومینگ و دید در شب در محوطه ی دانشگاه نمودند که مانیتورینگ آن در حراست دانشگاه انجام می شود. تخمینی که برای هزینه ی این دوربین ها شده است با هزینه ی نصب آنها چیزی بیش از صد میلیون تومان است که مسئولین دانشگاه شریف با وجود مشکلات دانشجویان در خوابگاه ها، سلف و فضای آموزشی، اقدام به این کار کرده اند.

ما این اقدام مسئولین دانشگاه شریف را جزئی از پروژه ای می دانیم که در پی رشد جنبش های اجتماعی و شدیدتر شدن احتمال وقوع برخورد نظامی (جنگ)، جمهوری اسلامی قصد اجرای کامل آن را دارد تا بدین گونه از عروج و رشد جنبش ها و رادیکال شدن فضای زیست اجتماعی جلوگیری نماید.

November 26, 2007

فراخوان کانون نویسندگان ایران


نهمین سالگرد قتل رفقا پوینده و مختاری



جمعه نهم آذر 1386
امامزاده طاهر - کرج


کانون نویسنگان ایران


نشریه آرمان نو


نشریه ی آرمان نو شماره ی 5 منتشر شد



برای مطالعه ی مطالب این شماره اینجا را کلیک کنید

November 25, 2007

پوستر 16 آذر، آزادی برابری

اطلاعیه دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب دانشگاههای ایران پیرامون خروج از « شورای همکاری تشکلها و فعالین مستقل کارگری »

در زمستان 85 تعدادی از چهره ها ، کمیته ها و تشکلهای شناخته شده ی جنبش کارگری هسته ی اولیه تشکلی تحت عنوان « شورای همکاری تشکلها و فعالین مستقل کارگری » را پایه نهادند و در همان روزهای اولیه تشکیل گروه فوق ، از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب دانشگاههای ایران نیز برای پیوستن به این شورا دعوت نمود .
در آن زمان دانشجویان با حسن نیت به این دعوت پاسخ مثبت داده و فعالانه به شورا پیوستند . این حسن نیت از تمایل طبقاتی هر جریان چپگرای متعهد به آرمان و منافع پرولتاریا در جهت اتحاد فعالین کارگری حول برنامه ای مشخص برای پیشبرد امر مبارزات کارگری ناشی می گردید و لذا دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب خود را در بدو امر ملزم به همراهی با شورا می دیدند .
اما گذشت زمان و تماس مستقیم و از نزدیک با گروههای تشکیل دهنده ی شورا و درک چگونگی ارتباط و رفتار آنان با یکدیگر – به ویژه با دانشجویان – و عدم برخورداری شورا از اصول و پرنسیپهای لازم برای معرفی نوعی « سبک کار » مشخص – حتی به گروههای تشکیل دهنده ی آن – و نهایتا ً ابتلا به عارضه ی محفلیسم که شورا را به جمعی گره خورده در خود تبدیل نموده و در ِ آن را به روی عناصر فرصت طلب و چپ نمایی که ضدیت با بستر اصلی چپ در جامعه را ، تحت حجاب تملق در برابر کارگران و فعالین کارگری مستتر می کردند بازمی نمود ، این جریان دانشجویی را به تجدیدنظر درتصمیم اولیه ی خود واداشت . لازم به ذکر است که تلاش دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب برای ترمیم نقاط ضعف شورا – حداقل از طریق تدوین آیین نامه ای برای تنظیم رفتار و روابط درونی و بیرونی اعضا – به نتیجه نرسید و مقاومت پدیده ی محفلیسم – که از جانب اکثریت اعضا حمایت اتوماتیک می شد – در برابر هر تلاش اصلاحگرانه ، دانشجویان را که به صرف دانشجو بودن ، از منظر شورا تلویحا ً عضو درجه دو محسوب می شدند ، با بن بست در ادامه همکاری با شورا مواجه نمود .
محفلیسم بیماری هر نوع ارتباط ِ بیگانه از منافع طبقات مورد اتکا – و در واقع مورد ادعای – عناصر وجهین این ارتباط است که در شرایط رکود فعالیت جنبشهای اجتماعی به فعالین و تشکلهای معطوف به آن جنبش عارض می شود . از این رو ردیابی این پدیده در روابط شورا امری طبیعی ست . اما عدم تمایل گروههای تشکیل دهنده ی شورا به استعمال پادزهرهای این عارضه ، درمان آنرا هر روز ناممکن تر می نماید . مطالعه ی فعالیت نزدیک به یک ساله ی شورای همکاری و بررسی کارکردها و اثرات بیرونی آن ، هرناظری را به کشف نشانه های محفلیسم در این تشکل رهنما می شود . امید است امر مبارزه ی اجتماعی شورا و گروههای تشکیل دهنده ی آنرا به اقدام برای مهار این بیماری مجاب نماید .
از این رو ما دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب ایران ، طی این اطلاعیه ، خروج خود از « شورای همکاری تشکلها و فعالین مستقل کارگری » را اعلام می نماییم و صادقانه آرزومندیم که شورا و اعضای باقی مانده در آن در امر تکامل و توسعه مبارزه کارگری موفق باشند . بدیهی ست که از این پس مواضع و عملکردهای شورای همکاری مورد تأیید ما نبوده و امضای دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب از ذیل تمامی بیانیه ها و تصمیمات عملی شورا حذف شده تلقی خواهد شد . ما براین باوریم که مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا در ظرفهای اجتماعی دیگری تحقق پذیر است و چپ ، ساختن مجاری گسترش و تعالی این مبارزه را به مراتب بیش از عضویت در محافل موجود ضروری ارزیابی می کند .
دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب ایران
4 آذر 1386

November 24, 2007

انتشار تصاویر منتشر نشده 16 آذر 1385برای اولین بار

طرح امنیت اجتماعی

no war

لیبرالیسم و بازخوانی سنتهای تدافعی

به نقل از بخشنامه ی مهندس بازرگان ، نخست وزیر موقت جمهوری اسلامی : ) کارگران محترم توجه دارندکه نه کارفرماها و نه دولت روی گنج قارون نخوابیده اند ... اعتصابها و فشارهایی که برای مطالبات خلاف قانون کار صورت می گیرد و یا دخالتهایی که از طرف کمیته های اعتصاب یا شوراهای کارکنان نظایر آن در مدیریت مؤسسات و انتصابات به عمل می آید و بی نظمی یا تعطیل درکارگاهها و کارخانجات به وجود می آورد ، اعمال ضد انقلاب محسوب می شودو اختلال در کار مملکت و دشمنی با ملت است . نخست وزیر در این بخشنامه اخطار کرده است که تکرار چنین تحریکات و عملیات غیر قابل تحمل بوده و دستور داده شده است که در کارگاهها و کارخانجاتی که دچار توقف و تعطیل می شوند ، پرداخت دستمزدها و دعاوی نیز متوقف گردد و کسانی که عامل دخالتهای ناروا و توطئه و تحریک ضدانقلاب شناخته شوند ، یا شکایتی از آنها برسد ، تحت تعقیب قانونی شدید قرار می گیرند . » ( روزنامه کیهان 31 اردیبهشت 1358 ، صفحه 1 و 3 . عنوان خبر : « طبق بخشنامه نخست وزیر ، توطئه گران و تحریک کنندگان در کارگاهها و کارخانجات ضد انقلابی شناخته می شوند .» )
« نفوذ اندیشه های کمونیستی از نوع استالینی آن در دانشگاههای ایران خطری نیست که صادق ترین اصول گرایان و سنت گرایان از آن نگران نباشند و این خطر واقعا ً وجود دارد .هنگامی که دولت همه ی اهداف خود را در اقتصاد و آنهم اقتصاد معیشتی خلاصه می کند ، هنگامی که فردیت انسانها را نادیده می گیرد و تنها با جمعیت سخن می گوید .... آیا انتظاری جز احیای چپ گرایی در ایران باید داشته باشیم ؟ هنگامی که قواعد اساسی فقه اسلامی در اصالت فرد و اقتصاد آزاد را نادیده می گیریم ، آیا می توانیم از بازگشت دوباره ی چپها به دانشگاه ها نگران نباشیم ؟ ... به همین دلیل است که ضروری ست محافظه کاران سرشناس از جمله همان مقام عالی رتبه دولت فعلی این بار مانع از تکرار فاجعه شوند تا التقاط جدید نفاقی تازه نسازد . » ( محمد قوچانی ، شهروند امروز ، شماره 19 ، 15 مهر 1386 یادداشت سردبیر، « التقاط جدید : پوپولیسم جاده صاف کن کمونیسم » )
* * *
مقدر است قوچانی با عقاید نوینش در کسوت مصداقی از مفهوم طبقاتی لیبرالیسم ایرانی و رفتار آن در مواجهه با رادیکالیسم موجود در جامعه نمایان شود ! شباهت تاریخی دو سند مطبوعاتی صدر این نوشته ، مارا به تناسخ حاکم بر روح سیاست « چپ ستیزانه » این لیبرالیسم راهنمایی می کند . به طرزی شگفت انگیز یک پرونده در دو برهه ی تاریخی گشوده شده است : بورژوازی محاصره شده ی ایران برای تحقق منافع اقتصادی اش به بهای نفی بنیادی ترین حوائج مادی و معنوی مردم - که توسط امر اعتراض توده ای به جامعه و قدرت قاهره ی سیاسی آن معرفی می شوند – مستاصل و ناتوان به مذهب پناه می برد .
برای خواننده ی آشنا به ادبیات گدشته نه چندان دور قوچانی ، امری بدیهی ست که او نگران خوانش نادرست از آنچه به تظاهر« فقه فرد-محور اسلامی» می نامد نیست . نگرانی های او همان است که پیش از این بود : دلواپسی هایش از بابت صیانت اصالت
فرد و بازار آزاد لیبرالی که اکنون قویا ً توسط احمدی نژاد انکار می شوند، او را به دخالت دادن خودسرانه ی فقه اسلامی در این رابطه واداشته است .
تشبیهات من درآوردی قوچانی ادامه دارد : دست عدالت گستر بازار آزاد- که البته بنابه روایت اقتصاددانان كلاسیك بورژوازی از رؤیت جامعه پنهان است – سرمایه داری را توجیه می کند ! همچنانکه دست غیب ِ مهدویت تضمین عدالت دولت است ( نک به شهروند امروز ، شماره 20 ، یادداشت سردبیر،« غیبت دولت و دولت غیب » ، محمد قوچانی ، پاراگراف آخر مقاله ) . امیدی به این خودنمایی ها نیست ! چرا که ما و هر همآورد یا همسنگر« شهروند امروز » آنقدرها به تمایلات اقتصادی معرفه ی سردبیر آن آشنایی داریم که بی معطلی استنتاجی را که در لفافه ی این قبیل آرایه ها می بایست به اذهان خوانندگان فروفرستاده شود کشف کنیم و اعلام کنیم که « قوچانی کوشنده ی طریق اثبات تناظر یک به یک بازار آزاد و عدالت است » و قطب دیگر این قیاس مع الفارق ، ترمی نوین در ادبیات قوچانی ست که به باور بسیاری از جامعه ی اندیشندگان سیاسی کشور ، اقتضایی ست که لیبرالیسم ایرانی – به تکرار عادت کهن خود - آنرا برای تداوم حیاتش در جوار قلعه ی قدرت درک کرده است . تحول فکری و اعتقادی قوچانی ، به گونه ای بی نقص ، به موازات تحول کیفی و سیاسی لیبرالیسم پس از شکست اپوزیسیون لیبرال مخالف حاکمیت و تلاش برای نزدیکی دوباره ی جبهه ی لیبرالی به حاکمیت ، حرکت می کند . قوچانی عنصر ذهنی بازنمایاننده ی همین تحولات اردوگاه اپوزیسیون لیبرال در ایران است .
بنابراین آنچه اهمیت دارد نه سرمقاله های فرمایشی قوچانی که موقعیت کنونی اپوزیسیون راست دولت موجود است که اورا به بازنگری در مواضع و عقاید گذشته اش وا می دارد . شکست جبهه ی متبوعه ی قوچانی در میادین نبرد سیاسی درون جمهوری اسلامی ، نشانه ی تعمیق مسائل رادیکالی بود که جامعه را در بر میگرفت . مسائلی که لیبرالیسم بنا به خصلت ذاتی خود به محض رویارویی با آنها به پایگاه های قدرت جناح حاكم متواری می شود .
این سنت لیبرالیسم ایرانی ست كه دیروز توسط بازرگان در مقیاسی بزرگتر و امروز با قوچانی در ابعادی خرد و كوچك به جا آورده می شود . رادیكالیسم محصول سیاستهای اپوزیسیون چپ نیست ، حقیقتی ست مادی كه اتفاقا ً به سبب شیوه ی زیست تحمیل شده به جامعه توسط طبقه برتر و به رغم سیاستگذاری های سیاستمداران این طبقه – اعم از لیبرال یا مكتبی – جنبشهای اجتماعی را برای تحقق مطالباتشان به تحرك وا می دارد . مهار این رادیكالیسم شرط بی تخفیف حیات لیبرالیسم است و تاریخ نشان داده است كه چگونه همین تساهل لیبرالی كه عَلَم به دوشان لیبرال با اتكا به مدعای دروغین « دیدبانی و رهبری هژمونیك جامعه مدنی » آنرا مایه ی فخر حق به جانب دارانه ی خود قلمداد می كنند ، به محض مواجهه با كوچكترین نشانه های پیدایش جنبش های رادیكال در جامعه ، به توسل مستقیم دستگاه سیاسی لیبرالی به قوه قهریه به منظور ریشه كن كردن این رادیكالیسم مبدل می شود .
بخش نامه ی بازرگان كه صدور آن مترادف صریح رسم خط و نشان برای كارگران معترض جامعه است ، گواهی بر همین حقیقت است . و نیز بر این حقیقت كه اساسا ً لیبرالیسم كلاسیك غرب بنا به حضور دائمی رادیكالیسم ذاتی جامعه ایرانی – ذاتی شرایط بازتولید مناسبات سرمایه داری در ایران – ریشه در این كشور نمی دواند و آباء مقدس آن چنین بی پرده نظام ارزشی نخ نمای لیبرالیسم را انكار می كنند . امروز لیبرالیسم ، رادیکالیسم آزاد شده در جامعه را ، تحت عنوان « چپ » و « مارکسیسم » و درست با متوسل شدن به رقبای مذهبی خود مورد حمله قرار می دهد . به بیانی دیگر مقصود او نه صرفا ً شکست سیاسی جبهه ی « چپ » ، بلکه محو خشونت بار تمامی شواهد دال بر معضلات رادیکال زندگی اجتماعی ایران است . چپ نخستین و مدعی ترین گواه این رادیکالیسم از منظر اردوگاه لیبرالی ست .
تفاوت قوچانی – به عنوان سخنگوی استخدام شده توسط جبهه لیبرال – با بازرگان، تنها تفاوت در وضعیت قدرت جبهه در دو برهه تاریخی مورد نظر است . امروز كه لیبرالیسم ایرانی در میدان قدرت اسلام سیاسی به اپوزیسیون رانده شده است ، دیگر توان آنرا ندارد كه این رادیكالیسم را با نیروی خود کنترل کرده و به همین سبب از رقیب خود طلب یاری می كند . تلاش قوچانی و خیل وسیعی از چهره ها و مهره های دیرآشنای اپوزیسیون لیبرال برای تحریك جناح حاكم بر دولت به برخورد با طیف چپ جنبش دانشجویی ، عكس العمل پیش بینی شده ی كلیت جبهه بود . كمپین وسیعی كه نیروها و فعالین احزابی چون مشاركت ، كارگزاران، اعتماد ملی ، نهضت آزادی و جبهه ملی به منظور شارژ نیروهای سركوب در جهت مواجهه با جنبش چپ دانشجویی – آنهم به بهانه مضحک دعوت فرزندان ارنستو چه گوارا به ایران – با تعهدی مثال زدنی و به شكلی دسته جمعی به آن پیوستند ، تا به این حد خود تكرار تجربه ای تاریخی برای آنان است . تجربه ای كه با آن صیانت از اركان اقتصادی و قدرت سیاسی جبهه لیبرال را تمرین می كنند و حین آن به شعور جامعه می آموزند – و به كهنسالان آن یادآوری می كنند – كه در راه تحقق منافع خود تا چه میزان سازشكار و البته خطرناك برای همان « مدنیت » مورد ادعایشان می شوند . در پیشانی این جبهه – حین ابداع كمپینها و حین نگارش سرمقاله هایی از آن نوع كه ذكرش رفت - طرح گروههای فالانژی را می توان پیش بینی كرد كه تنها در مسیر پاكوفته ی « سركوب نیروها و فعالین جنبشهای مترقی اجتماعی » حركت می كنند و اگر كسی تردیدی در این باره دارد می تواند به مشاغل بسیاری از این آقایان در سالهای آغازین انقلاب دقت كند !
* * *
در چنین شرایطی شاخه دانشجویی این جبهه نیز فعالیت خود را درست در همین راستا آغاز می کند و در نخستین گام خود توسط دفتر تحکیم و انجمن اسلامی دانشگاه پلی تکنیک توپخانه ای - البته نه چندان مسلح - را به روی جبهه چپ دانشجویی می گشاید. شکست سنگین لیبرالیسم از اسلام سیاسی در سرتاسر منطقه – با توجه به اینکه این جریان هنوز توان ایراد ضربه به نیروهای تندروی اسلامی را ندارد - عامل اصلی این تهاجم است . قربانی هایی که نهادهای دانشجویی مذکور در رقابت با جناح حاکم بر دستگاه مجریه و مقننه درچندماه اخیر به پیشگاه احزاب و گروههای اپوزیسیون دولت کنونی اهدا کرده اند ، میزان ناتوانی جبهه لیبرال در امر مقاومت در برابر قدرت روزافزون احمدی نژاد را نشان می دهد . گلایه و تهدیدات نهادهای مورد اشاره علیه نیروهای چپگرای دانشجویی ، نه عکس العملی درقبال حضور چپها در تحرکات اعتراضی دانشجویان در پاسخ به برخوردهای مستبدانه ی جناح حاكم ، بلکه در واکنش به افشای دلایل این شکست سازشکارانه در برابر جناح مذكور و تلاش آن برای رهبری کردن كلیت جنبش دانشجویی به سوی پرتگاه این شکست می باشد . مسئله بغض آور تحكیم و انجمن اسلامی پلی تكنیك مقاومت نیروهای چپ بر علیه پیشبرد سیاست « تبدیل جنبش دانشجویی به شاخه دانشجویی اپوزیسیون لیبرال قانونی » است كه توسط نهادهای وابسته ای از قبیل اینان از مراجع فوقانی شان مكررا ً و به ویژه در بزنگاههای انتخاباتی – از قبیل آنچه پیش رو داریم - تحویل گرفته می شود . اگر سیاست چپ ، حتی با تمامی سرخ رنگی پرچم ها و پلاكاردها و آرایش ظاهری رادیكالش « هماهنگی با تحكیم » می بود ، تردید نداریم كه امروز از جانب این نهاد به عنوان « نیرویی آزادی خواه » به رسمیت شناخته می شد .
نزدیكی به این جناح حكومتی – جناح لیبرال – نزدیكی به كلیت حاكمیت است و قرار گرفتن در معرض خطری چون چانه زنی با مراجع قدرت – استراتژی شرم آوری كه پس از افول دوم خرداد و ورشكستگی سیاسی اصلاح طلبان، توسط تئوریسین های قد و نیم قد این جبهه موعظه می شد – و برقراری ارتباط پنهان و آشكار با احزاب و جریاناتی چون مشاركت و اعتماد ملی .
چنین است كه تنها مسیر تبدیل این سیاست به برنامه ای بازنده و یگانه طریق سدبندی در برابر اعمال فشارهای رو به ازدیاد حاكمیت به دانشجویان و نیز حفظ استقلال دانشگاه از جناحین قدرت و جلوگیری از تحقق آرزوی شوم الصاق دوباره جنبش دانشجویی به جناح فرصت طلبی از حاكمیت كه اكنون ضدیت صرف با احمدی نژاد را محمل مناسبی برای یارگیری از میان جنبشهای معترض اجتماعی قرار داده است ، پیگیری مطالبات سیاسی و صنفی دانشجویان از طریق اتحاد تمامی بدنه دانشگاه حول برنامه ای واحد است كه محورهای آن را بی تردید می بایست « استقلال از هر مرجع قدرت فرا دانشجویی – اعم از جناحین حاكمیت و نیز دولتهای خارجی - » و « اتكای صرف به نیروی بدنه جنبش دانشجویی برای پیشبرد سیاستها و برنامه های جنبش » انگاشت . ما تمامی فعالین سیاسی ، فرهنگی و صنفی دانشگاههای ایران را ، برای تأمین امنیت جنبش در برابر مخاطره لغزیدن به نشیب «وابستگی» ، به گرد آمدن حول چنین برنامه ای فرا می خوانیم.
انتقام سخت احمدی نژاد از جبهه سیاسی لیبرال – با توجه به موقعیت نه چندان نامطلوب اسلام سیاسی درمنطقه – امری حتمی ست . گارد جبهه به طرز یأس آوری گشوده مانده است و در باور آن ، توده ها همچون همیشه ضربه گیر مناسبی برای چنین تهاجمی خواهند بود . مردمی كه مستقلا ً در برابر مضایق اجتماعی صف بندی می كنند و با اندكی تیزبینی می توانند مسببین علنی یا پشت پرده ی وضعیت اسفبار حیات اجتماعی شان را بازشناسند ، نیروی رادیكالی خواهند بود كه توسط « بازرگان لیبرال » « تحت تعقیب قانونی شدید » قرار خواهند گرفت ، یابه قلم سوگند دیده ی قوچانی ، با التماس به مراجع انتظامی و امنیتی و چهره های سرشناس « محافظه كار » (!!) معرفی خواهند شد. اما همین معترضین ، به شرط اغماض در برابر نقش فعالانه سیاستگذاران جبهه در امرآفرینش وضعیت موجود ، تبدیل به خاكریزهای مقدسی می شوند كه می توان با پناه گرفتن پشت آنان از حمله ی بی امان رقیب ِمسلط بر قدرت در امان باقی ماند . با این همه عاملین پشت پرده ی مصائب زحمتكشان جامعه به یاد داشته باشند كه بخت اغماض مردم ، سنتا ً مشروط به گذر زمان است و امروز دیرگاهی نیست كه آنان از چشمان انتقامجوی همین خاكریز ها پنهان شده اند . همانطور كه قوچانی در انكار نوشته های یك سال پیش خود با مشكلات عدیده ای روبه رو خواهد بود ، دولتمردان پیشین نیز دراخذ تصدیق آزادی خواهی شان از جامعه با سكوت ایران مواجه خواهند شد !
مهدی گرایلو

16 آذر 86 مازندران


November 21, 2007

احضار مهدی الله یاری به کمیته انضباطی

مهدی الله یاری، از فعالین چپگرای دانشگاه صنعتی شریف دیروز برای پاره ای توضیحات به کمیته ی انضباطی احضار شد. لازم به ذکر است که وی هفته ی پیش نیز به دلیل در دست داشتن نشریه ی آرمان نو (نشریه دانشجویی دانشگاه تهران) توسط ماموران حراست دانشگاه شریف بازداشت شده، وسایل شخصی وی مورد تفتیش قرار گرفت و سرانجام به دفتر پیگیری اداره اطلاعات تهران خواسته شده و پس از پنج ساعت بازجویی آزاد شد.

November 17, 2007

French strikes continue










History of French protests

Dominic de Villepin's government has abandoned its youth employment law after more than a month of occasionally violent demonstrations. Street protests have a habit of forcing reversals of French government policy:

2005: SCHOOL REFORM

The 2006 protests are proving to be as effective as in previous years
In February 2005, education minister Francois Fillon was forced to withdraw key elements of school reform after protests by pupils and teachers.
President Jacques Chirac's government had been considering revamping the education system, which would have meant teaching more practical skills and replacing many examinations with continuous assessment.
However, a backlash from high school pupils forced a rethink. Lycee students marched to denounce planned changes to "le bac", the baccalaureate school-leaving examination. They said the reforms would leave thousands of students with worthless qualifications.

1995: PENSION REFORM

Crippling strikes and mass protests forced Prime Minister Alain Juppe's government to abandon pensions reforms.
The proposals included pension reforms, a new tax to repay welfare debt, raising hospital patients' fees and tying hospital spending to the inflation rate, a special charge on pharmaceutical companies and on doctors, and freezing family allowances the following year and taxing them a year later.
They were the centrepiece of a government austerity drive to ensure France qualified for European monetary union.
France qualified anyway, but Mr Juppe's government fell in 1997.

1994: LOW-PAY SCHEME

Prime Minister Edouard Balladur abandoned a controversial plan to allow employers to pay young workers less than the legal minimum wage, after a month of street protests by students and unions.
The government maintained that the plan would encourage firms to take on young workers, afflicted by a catastrophic 23% unemployment rate. Student organisations countered that the proposal devalued young peoples' work and turned them into cheap labour.

1994: FISHERMEN AND STUDENTS

In January, hundreds of thousands of people turned out to protest against a government plan to tamper with a 19th-Century law governing the state funding of private schools. Prime Minister Edouard Balladur's government wanted to extend state funds to private schools, but teachers, parents and pupils accused the government of trying to bail out private education at the expense of state-run schools.
France's constitutional court annulled the crucial clause of the funding bill and the plan was abandoned.
A month later, Mr Balladur bowed in the face of fishermen demonstrating - sometimes violently - against falling prices and cheap foreign imports. Having warned the fishermen that "violence doesn't pay", the prime minister awarded the fishermen several million francs in increased benefits.

1993: AIR FRANCE CLIMBDOWN

In the autumn of 1993, Mr Balladur's government climbed down over a plan to restructure Air France and lay off workers. Demonstrations included Air France ground staff invading runways and halting flights for days. Bernard Attali, the company's president resigned.

1986: UNIVERSITY REFORM

Jacques Chirac, then prime minister, shelved plans to implement university reform, in an attempt to defuse an increasingly explosive situation. One demonstrator was killed.
The University Reform Bill would have allowed universities broader scope in selecting students and encouraging them to issue their own, rather than national, degree certificates. But, after mass demonstrations, Mr Chirac announced the government's decision to give in to student demands to withdraw the whole of the bill.

MAY '68

May 1968 became synonymous with chaos and revolutionary zeal as students in Paris, initially angered by university reform, challenged the status quo, erecting barricades round the Sorbonne university.
The violence which police used to suppress the protesters brought French workers onto the streets in their support. As the protests grew, the country was almost brought to a standstill.
In a "back me or sack me" speech on 30 May, President Charles de Gaulle called a snap parliamentary election. The June poll resulted in a resounding victory for the Gaullist conservatives, which ended the crisis and restored the president's authority.
In the longer run, however, the 1968 revolt helped undermine the legitimacy of General de Gaulle, who stood down the following year.

فیلم اعتراضات فرانسه

November 15, 2007

French Students Step Up Protests Against New Job Law

اعتراضات نسبت به تغییرقانون بازنشستگی
و خصوصی کردن برخی از دانشگاهها، از پاریس و حومه آن
فراتر رفته و به شهرهای اطراف آن رسیده است.

Demonstration in paris university


اخبار دانشگاه رجایی

برگزاری نمایشگاه حجاب!!
در دانشگاه رجایی و صندلی های خالی این نمایشگاه



نقدی بر فلسفه ی سیاسی



این مقاله نگاهی است به سوسیال دموکراسی و تفاوت آن با کمونیسم. یک نگاه سطحی پاسخی دم دستی برای ان فراهم می آورد : هر دو به برابری اهمیت می دهند اما کمونیست ها برخلاف سوسیال دموکرات ها با استفاده از نیروی قهری و انقلاب خواهان برقراری عدالت اجتماعی هستند. این تفاوت کمی و ظاهری را می توان به صورت دیگری دقیقتر و نظری تر کرد : سوسیال دموکرات ها خواهان برابری و عدالت با حفظ چارچوب های بازار آزاد هستند در حالیکه کمونیسم با حذف بازار آزاد این هدف را پی می گیرد.باز هم نگاه خود را دقیقتر می کنیم : چون سوسیال دموکراسی بازار آزاد را می پذیرد ، بنابراین نمی تواند در شیوه ی تولید سرمایه داری تغییری ایجاد کند و در نتیجه آموزه برابری طلبی آنان معطوف به تغییر در نظام های بازتوزیع ثروت است و نه تولید و توزیع ثروت. اما کمونیسم خواهان تغییر و انقلاب در شیوه ی تولید است. اینجاست که متوجه یک تفاوت کیفی و بنیادین می شویم در حالیکه در وهله ی اول به نظر می رسید سوسیال دموکرات ها نوعی چپ گراهای میانه رو تر و پارلمانتاریستی تر اند و هرگز به خشونت و نیروی قهری متوسل نمی شوند. انقلاب در شیوه ی تولید هیچ ارتباطی به سیاست های برابری طلبانه ی دولت در امر بازتوزیع ثروت از جمله ِ نظام های مالیات تصاعدی ،سیاست های کینزی ، تامین اجتماعی ، دولت رفاه و مانند آن ندارد.
پس تفاوت آنها تنها در شیوه ی برقراری عدالت اجتماعی نیست بلکه در اصل ، مفهوم عدالت اجتماعی نزد آنها تفاوتی بنیادین با یکدیگر دارد. از آنجایی که تاراج نیروی کار اکثریت جامعه یعنی طبقه ی کارگر در بازار آزاد علت ِ نابرابری و نفی عدالت اجتماعی است ، بنابراین سوسیال دموکراسی مانند هر نسخه ای از شیوه ی حکومت سرمایه داری ، هرگز در پی برقراری عدالت اجتماعی نیست بلکه صرفا سیاست هایی در بازتوزیع ثروت را پی می گیرد تا بتواند رضایت طبقات فرودست را جهت حفظ قدرت حزبی ِ خود خریداری نماید. سوسیال دموکراسی با افزایش حیطه اختیارات دولتی به ایجاد توازن در نابرابری برآمده از بازار آزاد می اندیشد. اگر بازار آزاد و شیوه ی تولید سرمایه داری دلیل اصلی نابرابری باشد پس سوسیال دموکراسی از اجرای عدالت اجتماعی ناتوان است.بدیهی است نظام بازتوزیع هرگز نابرابری برآمده از شیوه ی تولید را از بین نخواهد برد.همچنین ایجاد توازن نسبی با استفاده از نظام بازتوزیع (به اصطلاح عادلانه) در گروی افزایش قدرت دولت در کنترل بازار آزاد است پس تنها برخی از کشورهای پیشرفته و ثروتمند قادر به اعمال چنین مکانیزمی هستند در حالیکه جهان سوم قدرت دولتی را تنها به عنوان سرمایه داری مستبد و انحصارگرا تجربه می کند. بیهوده نیست که سوسیال دموکراسی در کشورهای عقب افتاده قابل پیاده سازی نیست.
نشان دادیم که سوسیال دموکراسی و کمونیسم نه تنها در روش بلکه در هدف نیز با یکدیگر متفاوت اند. اولی در پی برابری در شیوه ی بازتوزیع ثروت و دومی در پی برابری و انقلاب در شیوه ی تولید است. اما تفاوت ها بسیار ریشه ای تر و عمیقتر است تا جایی که باید گفت ایندو به قلمرویی متفاوت تعلق دارند .کمونیسم همیشه یک نظریه سیاسی قلمداد شده است که با فلسفه و نگاه تاریخی خاص خود به جامعه ، در پی برقراری یک نظام مدیریت اقتصادی است که تولید بیشتر و در نتیجه عادلانه تری از سرمایه داری داشته باشد. سپس این نظریه با نظریات فردگراتر لیبرالی مقایسه می شود و آنها را در یک محور قرار می دهند که از فردگرایی تا جمع گرایی ، از اهمیت به آزادی تا اهمیت به برابری گسترده است و سوسیال دموکراسی وسط آندو جا خوش می کند. اما جالب اینجاست که برخلاف فیلسوفان و نظریه پردازان سیاسی ، مارکسیسم و کمونیسم هرگز یک نظریه و فلسفه ی سیاسی نیست ، بلکه به قول فردریک جیمسون نگاه مارکسیستی :
".. به نوعی به کنار نهادن ِ اقلیم پهناور ِ فلسفه سیاسی هم هست ، که در واقع خود نوعی بازار ایدئولوژیکی است، در این اقلیم مانند دیگر نظام های ترکیبی غول آسا ، تمامی متغیرها و ترکیب های ممکن از ارزشها ، راه حل هاو نظریات موجود است ، طوری که شما فکر می کنید آزاد هستید یکی از انها را انتخاب کنید. در این بازار مکاره ی بزرگ برای مثال ما قدری از آزادی را با برابری مطابق مزاج شخصی مان ترکیب می کنیم یا همانطور وقتی با مداخله ی دولت به خاطر زیانی که به آزادی خیالی فردی می رساند مخالفت می کنیم یا برابری مورد توجه و دلسوزی قرار می گیرد چون ارزشهای ان موجب مطالبه برای ِ تصحیح مکانیزم بازار و دخالت انواع دیگر ارزشها و اولویت ها می شود. نظریه ی ایدئولوژی این گزینش اختیاری از نظریات سیاسی را مطرود می شمارد نه به خاطر "ارزشها" بلکه به خاطر منابع ناخوداگاه و طبقاتی ِ عمیقتر که پشت این ذهن خودآگاه قرار دارد اما همچنین به این خاطر که خود ِ نظریه از محتوای اجتماعی شکل می گیرد و واقعیت اجتماعی را به صورت های پیچیده تری منعکس می کند تا ایجاد ِ راه حل برای مشکل." فردریک جیمسون – پست مدرنیسم و بازار .
قلمروی فلسفه سیاسی بخشی از بازار ایدئولوژیکی است که ترکیبی از انواع نظریه ها و دیدگاه ها را برای انتخاب شکل و شیوه ی حکومت معرفی می کند. فرد می تواند انواع و اقسام نظریات را انتخاب کند که هر کدام خصایص و نکات مثبت و منفی خود را داراست. این دیدگاه به دانشجویان ساده دل تلقین می شود که علم سیاست یعنی انتخاب آزادانه ی همین خط مشی های سیاسی از اقلیم پهناور فلسفه ی سیاسی. روی میز همه چیز چیده می شود : از محافظه کاری که به ارزشهای سنتی خانواده و مذهب توجه دارد ، لیبرالیسم که خواهان اقتصاد بازار آزاد و جهانی شدن آن است تا سوسیال دموکراسی و سوسیالیسم که در پی سیاست های کنترلی و تنظیمی بر رفتار لجام گسیخته ی بازار آزاد هستند و حتی فاشیسم که در پی استفاده از زور و قهر برای استثمار کارگران است. مخالفین کمونیسم ، همچنان به این تجاهل پایبندند که کمونیسم را هم با برخی از اتیکت های مشخص مانند کلیت گرایی ، تام گرایی و برابری طلبی افراطی و... در این بازار ایدئولوژیکی قرار دهند که البته این کالا امروزه چون تاریخ انقضایش سپری شده از بازار جمع آوری شده است!
اما واقعیت این است که مارکسیسم از این تصور مضحک و خیالی مربوط به فلسفه ی سیاسی روشنگری فراتر رفته است. در حالیکه سوسیال دموکراسی بخشی از همین قماش نظریات سیاسی است اما کمونیسم یک پروژه ی تاریخی است ونه یک نظریه ی سیاسی. طراحی یک نظریه سیاسی برای انتخاب نحوه ی حکومت از دید مارکسیستی ، بخشی از ایدئولوژی و آگاهی کاذب طبقه ی برتر است پس کمونیسم چگونه می تواند در ردیف همین نظریاتی قرار گیرد که تصور می کنند می توانند به صورتی ذهنی قابل اجرا و پیاده سازی باشند ؟ گویی کمونیسم یک نظریه سیاسی است که در زمینه ی حکومت بهتر ادعاهایی دارد : از آنتونی گیدنز در راه سوم می خوانیم :

"برای مارکس پایداری یا سقوط سوسیالیسم بستگی داشت به توانایی آن در ایجاد جامعه ای که ثروتی بیشتر از سرمایه داری تولید کند و آن ثروت را به شیوه ی عادلانه تر توزیع کند . اگر سوسیالیسم اکنون مرده است ، دقیقا از آنروست که این ادعاها تحقق نیافته اند. این ادعاها به شیوه ای استثنایی و کم نظیر فروپاشیده اند."
( آنتونی گیدنز ، راه سوم )

گیدنز خیال می کند که سوسیالیسم علمی مارکس یک ادعای نظری است که شکست آن در پیاده سازی ، برای بطلان آن کافی است. گیدنز خود در پی بازسازی سوسیال دموکراسی قدیمی به صورت یک راه سوم است تا در برابر نولیبرالیسم صف آرایی کند. او سوسیال دموکراسی قدیمی را که بین سوسیالیسم و لیبرالیسم تاب می خورد به صورت یک نوع حل المسائل در مقابل مشکلات جدید از جمله مسئله جهانی شدن و مسائل زیست محیطی از نو نظریه پردازی می کند. بنابراین از ابتدا هم مشخص است که گیدنز چه درک سخیفی از سوسیالیسم دارد . او آنرا یک نظریه می داند نه یک مرحله ی تاریخی. جامعه شناسان و فیلسوفان سیاسی از آنجایی که در جهان کوچک نظریات خود دست و پا می زنند گمان می کنند ماتریالیسم تاریخی صرفا جهان بینی را برای نظریه سیاسی کمونیسم فراهم می آورد. اما اگر عادت داشته باشیم دقیق بحث کنیم باید بگوییم که ماتریالیسم تاریخی پروژه ی نابودی جامعه طبقاتی براساس پیشرفت شیوه ی تولید است. این یک پیشرفت و دگرگونی تاریخی است ونه نوعی کنترل ذهنی و مدیریتی برای تغییر نظام اقتصادی. در واقع نظریه پرداز مارکسیست اصلا خود را در چشم اندازو جایگاه فیلسوف سیاسی تعریف نمی کند که گویی باید از میان شیوه های حکومت به یک گزینش اختیاری دست بزند.
شاید این بحث ، نشان داده باشد که بقایای نگرش کوته نظر روشنگری همچنان در فلسفه و علوم سیاسی حاکم است و تا چه حد قلمرویی شبه علمی از ایده ها را می پروراند و به خورد دانشجویان می دهد.
امین قضایی

اخلاق در صندوق

توهمی بزرگ همه ما را فراگرفته است، تضادهایی بنیادین که در عرصه عمومی (فرهنگ) با رویه هایی زیبا در سر هر چهار راه در سکه ها یا اسکناس هایی حلول می کنند که در صندوق های صدقه ریخته می شوند، در زمان این رویارویی هر سکه یا اسکناس تبدیل به نماد بازخرید اخلاق می شوند و بار بی اخلاقی را تا رویارویی دیگر از سر سوژه خالی می کنند.
احساس استثنایی که سرمایه داری آن را از اخلاق پدرسالارانه مسیحی وامدار است متوهم بودن خود را تا حدی پیش می برد که انسان را در زمانی که به گدایی پول یا به صندوقی صدقه یا حتی به سگی ولگرد تکه ای از جوجه کباب پیک نیک می دهد در اوج اخلاق مداریش لحاظ می کند و این عمل تبدیل می شود به انگاره ای ممتد که گویا استثنا بودنش به این علت است که کلیت زندگی ما در آن محو شود.
فرهنگ متوهم هستی خود را منوط به استثنا می کند و با عرضه آن به انسانها ( به شکل تکرار ابتذال) از آن کلیتی می سازد هستی بخش و هویت زا و دقیقا به همین بهانه خود را از هرگونه دون مایگی یا به تعریفی بی فرهنگی مبرا نشان می دهد. در این نوع ساختار در عرصه عمومی هر اتفاق به ظاهر اخلاقی، خود دقیقا موید بی اخلاقی سایر اتفاق هاست. وجود گدا، صندوق صدقه،... شکی را می پروراند که در صورت عدم آنها، سوژه چگونه می توانست اخلاق مداری خود را به خود و( یا شاید به خاطر عمومی بودنش) به دیگران ثابت کند. همان طور که سرمایه داری به این تضاد نیاز دارد در صورت عدم آن کلیت اخلاقی که از آن دم می زند جز استثنایی تاریخی معنایی دیگر نمی تواند داشته باشد. در آن ِ اتفاق ِ استثنا، رسانه ها دست به کار می شوند، جشن عاطفه ها برگزار، اعانه های زلزله جمع و مدرسه های خیریه مجهز به اینترنت!
و در زمانی غیر از استثنا رسانه ها بازهم به نشخوار آن می پردازند تا نه تنها بار بی فرهنگی را از عرصه عمومی بزدایند بلکه از استثنا کلیتی بسازند تا عرصه عمومی نشئه فرهنگ اخلاق مدار خود بماند.

2- استثنا در صندوق

آزادی سیاسی در سرمایه داری در انتخابات خلاصه می شود، استثنایی که در موعد انتخابات تبدیل به کلیتی ناهمگون می شود و تا موعد بعدی خود را کش می دهد، صندوق های رای در واشکافی سیاسی همان نتیجه ای را می دهد که صندوق های صدقه در واشکافی اخلاقی.
در تجربه انتخابات گذشته ریاست جمهوری ایران انرژی هسته ای و ما به ازای سیاست های خارجی مربوط به آن تبدیل به استثنایی می شود که تمام جوانب دیگر سیاسی که همگی با هم می توانند انتخاب را معنا دار کنند در زیر سیطره آن بی معنا می شوند مانند سیاست سهام عدالت که رقیب شکست خورده دیروز آن را در موعد انتخابات تبلیغ می کرد که مهمترین سیاست اقتصادی پیروز انتخابات در امروز است.
تجربه انتخابات ریاست جمهوری امریکا هم خود مؤید عریان ترین رابطه استثنا و انتخاب در صندوق رای است. پدیده تروریسم که خود را چون شبحی بی زمان و مکان بر بالای سر صندوق های رای حاکم بلا منازع می کند.و نتیجه انتخابات را طوری رقم می زند که صدها میلیارد دلار هزینه و هزاران سرباز برای پیگیری و پیشگیری به منطقه خاورمیانه گسیل می شود و می توان این حکم را تعمیم داد همانطور که سرمایه داری اخلاقیات خود را در استثنا معنا می کند آزادی سیاسی نیز در این نظام ( صندوق های رای) هویت خود را از استثناهایی وام دارند که چون شبحی در همه جا حضور دارد پس در هیچ جا حضور ندارد.در صورتی که به علت کمبود امکانات و دیر رسیدن کمکهای اولیه فاجعه نیو اورلئان در کنار می سی سی پی در دل آمریکا اتفاق می افتد و نیروهای نظامی امریکا تبدیل به توریست هایی می شوند که در دل تمدن بین النهرین بر روی جنازه های مردم عراق بدنبال تروریست ها می گردند.
حامد کیایی

درباره ی افق و آرمان

مارکس سرمایه داری را نه به منزله پایان تاریخ و نه به منزله ی شکلی از جامعه ی مطابق با طبیعت انسانی (همچنان که اسمیت و ریکاردو و... دانسته اند) بلکه چونان یک شیوه ی تولیدی تاریخاً گذرا تحلیل کرده است که تضادهای درونی آن به امکان سقوطش می انجامد. کمونیسم جنبشی ست که از دل اشکال زندگی اجتماعی برمی خیزد. مارکس با زدودن فانتزیهای راز باورانه ، شیوه ی رهایی انسان را به دست خود انسان نمودار ساخت. اما حل یا منحل شدن بسیاری از مسائل و دوگانه ها در درون جامعه ی از خود بیگانه، تنها به نحوی مبهم و با دشواری بسیار قابل تصور است و این خود پایه ی بسیاری از اندیشه های مدافع وضع موجود، آنارشیستی، پوچ گرایانه و اندیشه هایی است که برون رفت از این اتمسفر حامل گازهای نابود کننده ی انسانی را غیرممکن می دانند.
کمونیسم معمای تاریخ را گشوده است و خود را راه حل آن می داند. مارکس توانایی این را یافت که در نقد از مذهب، دولت، فلسفه و اقتصاد سیاسی مسئله را در شکلی ارائه کند که راه حل عملی آن قابل تشخیص و فهم باشد. لبه ی برنده ی مارکسیسم در ماتریالیسم تاریخی، در تحلیل علمی مارکس از سرمایه داری و نظریه اش درباره ی سیاست انقلابی قرار دارد و در راستای آن درک خلاق ِ واقعیت و تکامل آن در ارتباط با تئوری انقلابی و پیوند آن با جنبش وسیع ترین توده ها، به رهبری کارگران و زحمتکشان از اهمیت بی اندازه ای برخوردار می گردد. فهم درست جهان به ویژه فهم جهان تاریخی و اجتماعی ِ انسان شرطی لازم برای محقق شدن عملی انضمامی و موفق است که تغییر دادن جهان را مدنظر دارد. آن چه که در این میان در ارتباط با واقعیت و عمل سیاسی به موازات این بینش انقلابی مطرح می شود را می توان به دو دیدگاه تقلیل داد:
الف ـ دیدگاه افق گرا که انقلاب را تحولی پروسه مند و بیرون آمده از دل تضادهای جامعه می داند و پیشرفت و تکامل را در حل این تناقضات. در این دید، تحلیل و پراتیک انقلابی در یک بستر از پایین شکل می گیرد و معنای صحیح خویش را پیدا می کند. ب ـ دیدگاه آرمان گرایانه که انقلاب را تحولی می داند حامل کلیاتی چون رهایی، آزادی، انسانیت که باید تحقق پیدا کند. در واقع مقوله های ذکر شده به عنوان آرمان انقلاب، چون جوهری (در معنای هگلی آن) در نظر گرفته می شود که باید به سمت آن حرکت کرد. آنچه که در زیر می آید نقد بررسی و رجحان دهی به این دو دیدگاه است، همبسته با سوسیالیسم که هر یک می تواند (و قطعاً) منش مبارزاتی و تعین سیاسی متفاوتی را حادث گرداند.
1ـ به نظر نگارنده تفاوت اساسی این دودیدگاه به منشاء تضادهای در نظر گرفته شده از سوی آنها برمی گردد. این که تضاد رانه ی انقلاب و تحول را تضاد درون واقعیت در نظر گیریم و یا تضاد ذهن و واقعیت. تعریف آرمان هایی در ذهن و حرکت به سوی آن ها، تضادی است که ذهن ما با واقعیت ایجاد می کند و این به صرف این که تضاد ذهن ما با عین است، تضاد میان این که جامعه چگونه است و چگونه باید باشد، است، قابل حل نیست. مگر این که تضادهای واقعی رفع شده باشند. مارکس در دست نوشته های 1844 می گوید: «حل تضادهای نظری فقط با ابزارهای عملی، تنها از طریق انرژی عملی انسان ممکن است. بنابراین حل این تضادها با هر وسیله ای فقط به عنوان مسئله ی شناخت ممکن نیست. حلشان مسئله ی واقعی ِ زندگی است». درک دیالکتیکی ِ واقعیت قادر است در چارچوب وضع موجود امور، امکاناتی را برای تغییر پیدا کند، گرایش هایی را درون موقعیت حاضر (به تعبیر لنین) کشف کند که به دیگرگون شدنش خواهد انجامید. سوسیالیسم فقط آرمان نیکی نیست که از اذهان رویاچینان خوش نیت تراوش کرده باشد. سوسیالیسم یک مفهوم ذهنی نیست که به تمامی ساخته ی تصورات باشد. از یک سو سوسیالیسم از دل سرمایه داری بیرون آمده است و وارث آن است و از سوی دیگر باید مخالف و متضاد آن باشد. ارائه ی هر مفهومی از سوسیالیسم و راه رسیدن به آن، به جز بر پایه ی این تضاد اساسی و لزوم غلبه بر آن نوعی ماجراجویی و دور شدن از واقعیات و انقلابیگری انتزاعی است.کنش سیاسی باید خود را بر آنچه به گونه ای عینی امکان پذیر است مستقرکند (افقگرا بودن) نه بر تخیلات و حسن نیت هایی که از مغز متفکر میتراود.
2ـ نقد آرمان گرایانه از وضع موجود، نقدی اخلاقی را دربرمی گیرد. نقدی که صرفاً وضع موجود را در مقابل وضع ایده آل می گذارد، در جهتی که قابل ترجیح است. سوسیالیسم را به مثابه ی یک هدف در نظر می گیرد که باید به آن رسید، به مثابه ی یک جوهر و ذات که همه چیز به سمت آن روان است. لیکن از سوی مارکس هدف سوسیالیسم انسان است. سوسیالیسم به خودی خود هرگز نه به معنای تحقق زندگی انسانی بلکه شرط چنین تحققی بوده است. آرمان گرایی موضوع و محمول را باژگونه می کند و این یعنی ایدئولوژی در معنای آگاهی کاذب آن. آرمان گرایی همچون مذهب تبدیل مفهوم تاریخی رهایی به مفهوم اخروی و صرفاً معنوی و ذهنی آن است.
3ـ این تبدیل کردن تضاد درون واقعیت به تضاد ذهن و عین و برداشت از سوسیالیسم و آزادی و برابری به عنوان جوهر، به اتوپیاگرایی می انجامد. اتوپیا دقیقاً چیست؟ اتوپیای امروز تاریخ فرداست. اتوپیا به طور اخص به معنای ناکجا است. چیزی است که در هر تاریخی و در هر گونه شرایط تاریخی، « بیرون از تاریخ» قرار دارد. اتوپیا تاریخ را که عبارت از حرکت و دیالکتیک تقابل هاست، با متمایل کردن به سوی هدفی ثابت و ایستا نفی می کند. هر نوع دریافتی از تاریخ که تقابل ها را سرکوب کند، دریافتی متناقض و درون تهی یا اتوپیایی است. اتوپیا صرفاً امکان بالقوه ای است که تحقق آن مستلزم وجود شرایطی ست که شاید در آینده به وجود آیند. این رویکرد آرمان گرایانه وجه علمی مارکسیسم را در محاق فرومی برد و همچون جامعه شناسی طبیعی از اتوپیا آغاز میکند و هدف را نقطه آغاز خود قرار میدهد. این بارزترین علامت متافیزیک است و این یعنی تبدیل مارکسیسم به ایدئولوژی و تهی کردن ماهیت علمی آن.زمانیکه تضادها، تضادهای درون واقعیت باشند راهبردها و تعلیمات از بررسی شرایط محیط کسب میشوند و میتوانند از شب امکان به صبح فعلیت درآیند.
4 ـ برآیند دیالکتیک مارکس برخلاف دیالکتیک غایت گرای هگلی از پیش مقدور نیست. هر تلاشی برای انجام هدفی که در نظر داریم هم موجب تغییر خود به مثابه ی سوژه و هم موجب تغییر هدف به مثابه ی ابژه می شود. تصور ایستایی و جوهرمحور آرمان گرایی، به ناتوانی در درک این تغییرها و انعطاف ها و تحلیل واقعیت منجر می شود و عامل یک جبرباوری ِ هگلی می گردد که نتیجه را حتمی می پندارد. بنابراین از فهم مبارزه ی طبقاتی که عامل اصلی ِ آگاهی ِ طبقه ی کارگر (به قول لنین) و عامل اصلی شایسته ساختن طبقات فرودست ِ جامعه برای ساختن جامعه ی نوین (به قول مارکس) است عاجز می ماند و در نهایت در دام یک نخبه گرایی غیردموکراتیک و یک حرکت از بالا می افتد. مارکس از تغییر تدریجی هر فرد به دست خود سخن نمی گوید. چرا که او نشان می دهد ماهیت انسانیت مجموعه ای از روابط انسانی است. هدف مارکس را نباید چیزی کمتر از مبارزه ی جمعی دانست. این در تقابل بنیادین با ایده ی خودرهایی طبقه ی کارگر و افق حرکت از پایین مارکسیستی قرار دارد. از سوی دیگر این ناتوانی در پاسخ گویی به امر سازمان دادن سوسیالیستی از پایین، انجام انقلاب را به یک رستاخیز سوسیالیستی ِ جهانی و خارج از کنترل انسانی و به آینده احاله می کند.
5 ـ مارکسیسم مخالف هر نوع جبرگرایی ِ مکانیستی و یا خطی است. بنابراین مارکسیسم به عنوان یک دانش برای هر موقعیت جدید نیاز به یک تحلیل جداگانه بر پایه ی قوانین و اصول اساسی دارد. یک سو نگر نبودن مارکسیسم ماهیت ویژه ی آن است. قوانین جهت کلی را نشان می دهند ولی حرکت آن ها را در هر موقعیت مشخص بایستی بررسی نمود. دیدگاه افق گرا سعی بر این دارد که با تحلیل مشخص از شرایط مشخص، شکاف های اجتماعی، تعارضات طبقات و نقش آن ها در قدرت و سیاست و جهت گیری ِ جامعه، خواسته های عینی ِ طبقات زحمتکش و... را تحلیل و شناسایی کند و با تبیین راهبردی، راههای مشخص را به سوی خواسته های مشخص بپیماید و این که وظیفه خود را حل تضادهای واقعاً موجود در جامعه تعریف می کند و انقلاب را در خدمت آن قرار می دهد، فارغ از آرمان گرایی ِ غیرمدرن اسطوره گرای کلیشه پرور (که در نهایت آرمان تبدیل به روکشی ایدئولوژیک میشود برای توجیه هر آن چه هست).
مهدی اللهیاری

« انترناسيوناليسم ليبراليستي » يا حمايت از ارتجاع جهاني ؟

( بررسي دخالتها و تاثيرات ايالات متحده آمريکا در مناطق مختلف جهان)
بخش اول : خاور میانه

نئوکانهاي جوان اعتقاد دارند : "چپ و اسلام سياسي در ايران دچار اين هماني گفتماني هستند . هردو يک چيز را مي خواهند و هردو به يکسو مي روند . مساله تنها اين است که چه کسي مي بايست مجري اين برنامه باشد ... "(1) ، "تمام نيروهاي دموکراسي خواه مي بايست ارتجاع راديکال و بنيادگرايي مذهبي را در کنار هم به عنوان دشمن استراتژيک خود بشناسند ."(2) ، "روشنفکران چپ بن لادن را تطهير مي کنند." (3) و بلاخره يک اظهارنظر کاملا "مودبانه " و "عميق " از جانب سردبير تازه از راه رسيده ارگان نئوکانهاي جوان : " تحريريه تلنگر بر اين اعتقاد است که هم خوابي مارکسيسم لنينيسم و اسلام سياسي تندرو ، که نتيجه آن تولد طفل نامشروع خشونت ورزي و آزادي ستيزي بوده است . طي پنج دهه اخير فرصت ايجاد يک جريان سياسي فکري ليبرال ، توسعه گرا و مترقي را از جامعه ايران گرفت . چپگرايان لبريز از حس کينه و خشونت ، دوشادوش بنيادگرايان تا بن دندان جاهل و متعصب در اتحادي نانوشته با جريان هايدگر دوست ، ليبراليسم را به ناسزا بدل کردند ... "(4)
از سوي ديگر دانشجويان نئوکان در راستاي طرح ناشيانه و ناپخته بديل سازي همه جانبه در مقابل چپ و به هيات يک جريان "راديکال" درآمدن ، به جعل اصطلاحي با عنوان " انترناسيوناليسم ليبراليستي " پرداخته و يکي از وسايل اصلي اين گونه "انترناسيوناليسم" را اعتقاد به "برخورداري تمام موجودات بشري از حقوق يکسان صرفنظر از نژاد و آيين و پيش زمينه اجتماعي و مليت " و "حق تعيين سرنوشت تمام ملتها در تعيين سرنوشتشان " با تاکيد بر "لزوم کنترل نمودن رفتار کشورهاي ديکتاتور و تمامت خواه با شهروندان خود " به واسطه "تذکرات بين المللي" مي دانند.(5) ما فعلا کاري نداريم که عبارت مجعول " انترناسيوناليسم ليبراليستي " اسب ترواي حامل کدام سياستهاي واقعي در عرصه بين المللي بوده و هست و چه نتايجي نيز تا کنون به همراه داشته است . ما هم مانند نويسنده فرض مي کنيم که يک جريان بين المللي به رهبري "جهان آزاد " و قطبهاي ليبراليسم جهاني و نهادهاي بين المللي وجود داشته و دارند که فاعلين اين "تذکرات" مي باشند و از حقوق يکسان تمام ابناء بشر در مقابل "کشورهاي ديکتاتور و تمامت خواه " و "جريانهاي ارتجاعي" حمايت کرده و مي کنند . (6) حرکت بعدي جوانان نئوکان حرکت مشخصتر و پرمعناتري است و اين تحرکات معمولا از جانب سردبير تازه کار ، عجول و پرهيجان نشريه ارگان نئوکانسرواتيسم در دانشگاه تهران سر مي زند . ايشان که گويا نوشته هاي خود را پس از تماشاي تيزرهاي تبليغاتي رمانتيک و اروتيک به نگارش در مي آورند در يادداشتي که در آن به تبيين سياستهاي جديد نشريه مي پردازند ، مي نويسند : " از عشق تا نفرت ! ، آمريکا : مقصد و مقصود هر مهاجر ، آمريکا : هدف و سيبل هر تروريست ، آمريکا : مرجع اعتراض هر روشنفکر جهان سومي . آمريکا اما چگونه آمريکا شد ؟... اگر دخالت آمريکا در بحرانهاي قرن بيستم از جنگهاي جهاني تا جنگ سرد نبود ، اکنون کره زمين چه چهره اي داشت ؟ به راستي جهان بدون آمريکا چگونه جهاني بود ؟ آيا بدون آمريکا جهان را رهايي ا کابوس از کابوس مشت آهنين فاشيسم و پرده پولادين کمونيسم ممکن مي شد ؟... آمريکا را بايد ديد ، شناخت و پيرامون آن انديشه کرد ... تلنگر از اين شماره پاي در اين مسير نهاده است... به اين سوال بيانديشيد : جهان بدون آمريکا چگونه جهاني بود ؟ ... " (7)
نشريه "طلوع" از همين شماره نخست خود بر آن است که به فراخوان سردبير نشريه نئوکانهاي جوان پاسخ مثبت داده و از منظر خود سوالاتي از اين دست را در قالب سلسله مقالاتي پاسخ گويد و از خلال اين بررسي و پاسخگويي به صحت و سقم مدعاهاي ديگر اين جريان - که در بالا به برخي از آنها اشاره شد و محتواي اصلي تبليغات و پروپاگاند جاري آنان و مرشدانشان را عليه چپ تشکيل مي دهند - بپردازد. اگر بخواهيم به ادبيات قابل فهم براي "تحريريه تلنگر" سخن بگوييم ، قصد ما بازگرداندن اين فيلم پرسوز وگداز به عقب به منظور بازبيني صحنه هايي است که در نتيجه آنها "طفل " بي کس و سرگردان انتهاي فيلم پا به دنيا مي گذارد و نيز بررسي اينکه آيا ناکامي "ليبراليسم" در ايجاد نطفه جرياني "توسعه گرا" و "ترقي خواه" نتيجه مخنث يا عقيم بودن خودش است و يا مشمول حکم "طفل نامشروع و ناخواسته را به گردن يکي ديگر انداختن "مي گردد .
قصد ما در اين سلسله مقالات و در اين پرونده ، بررسي کارنامه " انترناسيوناليسم ليبراليستي " به سرکردگي ايالات متحده آمريکا در مناطق مختلف جهان در شصت سال گذشته مي باشد . ما در اين مجموعه به منظور پاسخ گفتن به فراخوان سردبير نشريه ارگان نئوکانهاي دانشگاه به تحقيق پيرامون اين مسايل خواهيم پرداخت که : " با دخالتهاي آمريکا در بحرانهاي قرن بيستم از جگ جهاني تا جنگ سرد ، جهان چه چهره اي به خود گرفته است ؟ " ، "جهان با آمريکا به چه چيزي بدل شده است ؟ " و خلاصه "ديدن " ، " شناختن " و انديشه کردن پيرامون آمريکا " است و مطالعه تاثيرات اين کشور و "انترناسيوناليسم ليبراليستي " تحت رهبري او در پيشبرد آرمانهاي " برخورداري تمام موجودات بشري از حقوق يکسان صرفنظر از نژاد و آيين و پيش زمينه اجتماعي و مليت " و "حق ملتها در تعيين سرنوشتشان " و محدود ، کنترل و نابود نمودن "حکومتهاي ديکتاتور و تمامت خواه " و " جريانات ارتجاعي " در اقصي نقاط جهان . روش کار ما در اين مطالعه به نقل و گزارش فاکتها و روايتهاي مستند تاريخي در مقابل امواج بوق و دروغ نئوکانها استوار است . همانطور که در جايي ديگر و به بهانه اي ديگر گفتيم ما نه منابع مالي و حامياني مانند نئو کانها در اختيار داريم و نه دستگاههاي عظيم تبليغاتي در سطح بين المللي و مدياي جهاني که تحريفات بي آزرم تاريخي با سوار شدن بر آن به پيش فرضهاي ثابت اذهان بخش عمده اي از مخاطبان معمولي بدل گشته و مي گردند اما مي توانيم در چيزهاي مهمتري اسراف به خرج دهيم : پايبندي به حقايق تاريخي مضبوط و روشهاي صحيح علمي در بررسي و ارائه . ما عمدتا در سطح روايت واقعيتهاي تاريخي به شکل منظم و طبقه بندي شده باقي خواهيم ماند و جز به ضرورت وارد سطوح انتزاعي تر و تحليلي تر و موضوعات و تيترهاي مهمي که اين سطح از بحث را مي طلبند نخواهيم شد و بحث پيرامون آنها را به فرصتهاي ديگر وامي گذاريم .
در گام اول و در نخستين قسمتهاي اين سلسله مقالات ما طبيعتا به بحث پيرامون منطقه خاورميانه خواهيم پرداخت و به دلايلي ذکر آنها در بالا آمد از ميان طيف گسترده مسايل قابل بحث در اين رابطه ، به طور مشخص به بسترهاي شکل گيري بنيادگرايي اسلامي ، نسبت آن با جريانات چپ و ناسيوناليسم سکولار ، نقش آمريکا در تحولات منطقه در دوره تاريخي مذکور (شصت سال گذشته ) و ارتباط آن با شکل گيري جريان بنيادگرايي اسلامي خواهيم پرداخت و به علاوه سعي مي کنيم به مهمترين بخش تبليغات نئوکان مبتني بر "همراهي تاريخي چپ و بنيادگرايي اسلامي " به طور خاص توجه کنيم و يا با تعبير قابل درک براي "تحريريه تلنگر" با يک سونوگرافي تاريخي به گونه شناسي مواليد "انترناسيوناليسم ليبراليستي " و سرکرده آن ، آمريکا در اين دوره و در اين منطقه بپردازيم و تاثيرات عيني و تاريخي آن را بر موضوعاتي نظير " شکل گيري خشونت و آزادي ستيزي " و " توسعه گرايي " و " ترقي خواهي " و زندگي مردم کشورهاي اين منطقه مورد مداقه قرار دهيم .
در بخشهاي مربوط به خاورميانه ، ما کتاب مشهور روزنامه نگار و محقق برجسته آمريکايي " رابرت دريفوس " ( Robert Dreyfuss) تحت عنوان " بازي شيطان : چگونه ايالات متحده آمريکا به فعال شدن اسلام بنيادگرا کمک کرد ؟ " (2005) (8)را که در مدتي کوتاه به مرجع معتبر و پرآوازه اي در بررسي موضوعات مربوط به استراتژي منطقه اي آمريکا بدل گرديده است را به عنوان منبع اصلي و پايه اي براي تهيه مطالب اين قسمت مورد استفاده قرار خواهيم داد و گزارشها و بحثهاي مربوط به سياستهاي آمريکا و "انترناسيوناليسم ليبراليستي " متبوعه در خاورميانه را حول محور محتويات اين کتاب به پيش خواهيم برد .
عنوان کتاب خود تا حد بسياري نشان دهنده محتويات و جهت گيريهاي آن مي باشد . رابرت دريفوس شخصا نه کمونيست است و نه در دوران جنگ سرد از حاميان بلوک شرق بوده است . او تنها خود را يک روزنامه نگار مستقل و حقيقت جو مي داند که حدود پانزده سال است به طور مداوم در حيطه هاي مربوط به سياست و امنيت ملي آمريکا کار کرده است . او در حيطه کاري خود فرد معتبر و شتاخته شده اي است و اين را از پروژهايي که تا کنون به انجام رسانده ، جايزه هايي که موفق به دريافت آنها شده و رنامه هاي تلويزيوني و راديويي که در آنها شرکت داشته مي توان دريافت . وي در جرايد معتبري نظير "چشم انداز آمريکا "(American Prpspect) ، "نيشن"(The Nation) ، "مادر جونز" (Mother Jones) و بسياري نشريات ديگر قلم مي زند. خود او اعتقاد دارد که شهرتش مديون مقالات تکان دهنده اي است که در رابطه با جنگ عراق ، "جنگ بر عليه تروريسم" و سياست خارجي آمريکا بعد از 11 سپتامبر به نگارش در آورده است . وي در سال 2002 اولين روزنامه نگاري بود که مقاله اي در خصوص پرونده "احمد چلبي " در "چشم انداز آمريکا " منتشر نمود. او در همان سال نخستين تحليلها را پيرامون اختلافات بين سيا و پنتاگون بر سر سياستهاي جنگي ارائه نمود. مقالات ديگر او در نشريه مذکور به بحثهايي پيرامون نقشه هاي جنگي نئو کانسرواتيوها در راستاي طرح "خاورميانه جديد" اختصاص داشت. او در نشريه "مادر جونز" مقاله اي تحت عنوان " کارخانه دروغ " به چاپ رساند که کاملترين گزارش در خصوص ارائه اطلاعات گمراه کننده و دروغ در رابطه با عراق از سوي اداره عملياتهاي ويژه پنتاگون مي باشد. او فارغ التحصيل دانشگاه کلمبيا و عضو جامعه روزنامه نگاران و نويسندگان آمريکا(ASJA) مي باشد . (9)

خود او کتاب "بازي شيطان" را اينگونه معرفي مي کند : " من "بازي شيطان" را به منظور پر کردن خلاء عميقي که در ميان ميليونها کلمه اي که تا کنون در خصوص رابطه بين آمريکا و اسلام سياسي نوشته شده است وجود دارد ، به نگارش در آورده ام . اين کتاب روايت داستاني مقدم بر ساير داستانهاست و به ما کمک مي کند که به اين سوال پاسخ دهيم که " ما چگونه در اين باتلاق گرفتار آمديم ؟ " من فکر مي کنم بخشي از پاسخ در خود سوال وجود دارد . حداقل به مدت نيم قرن آمريکا و متحدينش به جرياني که من "راست اسلامي " نامگذاري مي کنم بمثابه متحدان و شرکاي نزديک خود مي نگريستند. رويکرد من در اين کتاب نه رويکردي تاريخ نگارانه که رويکردي روزنامه نگارانه بوده است . قسمتهاي عمده اي از اين کتاب بر مبناي مصاحبه با افرادي وابسته به اداره هاي دولتي ، سيا ، ارتش آمريکا و ساير بخشهاي ويژه اي که در اين حوادث شرکت داشته اند تنظيم شده است. اين تحقيق همچنين بر مطالعه بسياري از آثار تا کنون منتشر شده در اين رابطه متکي است . منابعي که من از آنها صحبت مي کنم يا به شکل ضبط شده موجود است و يا در پانويسها به آنها اشاره شده است .
براي کساني که نگران وقايع مصر،سوريه،پاکستان، و ساير مناطق خاورميانه و جنوب آسيا مي باشند ،.. حداقل بخشي از دلايلي که توضيح دهنده نحوه شکل گيري اين وقايع بوده اند در "بازي شيطان " يافت مي شود. براي کساني که از گستره جهاني سيستم حامي جنبش بن لادن در تعجب هستند ، حداقل به بخشي از زمينه هايي که اين سيستم در بطن آن شکل گرفت ، در اين کتاب اشاره شده است.
امروزه صحبت در باب "نبرد تمدنها" رواج زيادي يافته است. اما من در "بازي شيطان " نشان مي دهم که در دهه هاي قبل از 11 سپتامبر فعالين خشک مغز و نهادهاي بنيادگرايي اسلامي به دو دليل بمثابه متحدين و شرکاي نزديک آمريکا و غرب نگريسته مي شدند : نخست به دليل ضد کمونيست بودنشان و در وهله بعدي به دليل آنکه مخالف ناسيوناليستهاي سکولاري نظير جمال عبدالناصر در مصر بودند ... " (10)
گزارش و کندوکاوهاي تاريخي ما در اين سلسله مقالات بر حقايق تاريخي متکي هستند.جعليات و تحريفات تاريخي حتي اگر توسط "کارخانه هاي دروغ" هم ساخته شده باشند ، در مقابل حقيقتي که به نيروي مادي و اجتماعي اي هرچند کوچک بدل گردد ، تاب مقاومت نخواهد داشت و به دليل تناقضات دروني خود تکه پاره خواهد شد. آنانکه قصد مقابله با موج و مشت کوبنده حقايق و فاکتهاي تاريخي را دارند ، بايد از قبل تخته پاره اي براي نجات و سرمايه اي براي ترميم دندانهايشان تدارک ببينند.

ادامه دارد .....

پانوشتها :

1- نشريه دانشجويي تلنگر،آذر و دي ماه 1385 ، صفحه 19. اين مساله يعني ادعاي " همسويي سوسياليسم و بنيادگرايي اسلامي " با ارجاع به سياست خارجي دولتهاي پوپوليستي آمريکاي لاتين در قبال دول ايران و آمريکا به يکي از محورهاي اصلي کمپين تبليغاتي ضد کمونيستي حتي در ابعاد بين المللي بدل گشته است .
2- همان،صفحه 1
3- همان،صفحه 19
4- نشريه دانشجويي تلنگر، فروردين 1386،صفحه 3
5-نک شماره 1، صفحه 36
6- جهت يادآوري ذکر مي شود که يک مورد از اعمال اين "حق تذکر" توسط"جامعه بين المللي" به "جکومتهاي ديکتاتور" بر طبق اصول "انترناسيوناليسم ليبراليستي" در عراق ، تا کنون منجر به بيکاري 40 درصد مردم اين کشور، آوارگي 4 ميليون نفر از مردم ،محروم ماندن يک سوم کودکان از سيستم آموزشي ، فلج کامل سيستم بهداشتي و کشته شدن بيش از 650 هزار نفر شده است . ( نک روزنامه اعتماد ،28 مرداد 1386 ، صفحه 3)
7- نک شماره 4
8- Dreyfuss, Robert Devil's Game: How the United States Helped Unleash Fundamentalist Islam. Metropolitan Books, 2005
اين کتاب توسط آقاي فريدون گيلاني به فارسي ترجمه شده است. (نک www.f-gilani.com)

www.robertdreyfuss.com/bio-9
www.robertdreyfuss.com/thebook-10

« تحريم » در منطق حركت اپوزيسيون ليبرال

طرح سهمیه بندی بنزین نشانه آغاز حرکت فضای اقتصادی ایران به سمت اقتصادی اردوگاهی ، همچون محصول ضروری و گزیر ناپذیر اعمال تحریم های بین المللی به سیستمی منزوی در جهان است - سیستمی که به دلیل ماهیت سیاسی و ایدئولوژیک خود و بنا بر فلسفه وجودی اش ، موجودیت خود را در نفی گفتمان هژمون جهان و انکار هژمونی نیروی بازتولید کننده ی این گفتمان – آمریکا - تعریف می کند - . این طرح ، مقاومت در برابر پاسخ غضب آلود نیروی مذکور درقبال گردن کشی سیستم منزوی و نا متعارفی ست که گرچه پایه های اقتصادی نظام کنونی جهان را تأیید می کند ، اما ساختمان سیاسی مستقر بر این نظام را در شکل کنونی اش نمی پذیرد .

حل این مسئله به هرشکلی – اعم از نظامی و غیر نظامی - از توان آمریکا خارج است . نیرویی که هم اکنون چونان زرهی مادی در برابر تهاجم ایده ی « برتری امپریالیسم آمریکا و متعلقاتش در سراسر خاورمیانه » دفع ضربه می کند و روز به روز در برابر دیده گان جهان بر کمیت خود می افزاید ، جز روح متجسد سیاستهای خود آمریکا که در منطقه ، حول هسته ی رادیکالیزم مهار ناپذیر جوامع آن بلور می بندد ، چیز دیگری نیست ؛ تدارک پیش شرطهای پیدایش جنبشی منطقه ای که نظام مبتنی بر پیروزی آن می تواند چندین جمهوری اسلامی دیگر باشد ، ثمره ی بی واسطه و ناگزیر سیاستی ست که امپریالیسم را امروز در کارزار آشفتگیهای درمان ناپذیر حیات اجتماعی عراق ، و اسرائیل را در میدان قدرت حزب الله و حماس زمینگیر کرده است ؛ و آنچه که آمریکا می بایست از مشاهده فرجام چنین نبردهایی که طی چندسال اخیر نقش جناح مغلوبه آنرا ایفا می کرده است ، آموخته باشد ، لزوم پرهیز از شرکت دوباره در اینگونه کشمکش هاست . با این اوصاف این نبرد قانونمندتر از آن است که آمریکا پا پس کشیدن خود را با این خیال خوش که طرف مقابلش در نبود او دست از زیاده خواهی و اقدام علیه منافع او خواهد کشید ، عملی کند: عقب نشینی آمریکا مترادف با تهاجم بیشترمعارض تندروی اوست . اینچنین است که حل مسئله ازتوان آمریکا خارج می شود .

به این ترتیب می توان مطمئن بود که تحریمهایی که جامعه بین الملل به رهبری آمریکا به ایران تحمیل می کند ، حتی به فرض شکستن کمر نظام سیاسی ایران ، با بالاتر بردن نرخ سیه روزی مردمانی که به ناگزیر هزینه های حیاتی این قبیل تحریمها را تحمل می کنند – در نبود آلترناتیو چپ - می تواند عکس العملهای به مراتب بنیادگرایانه تری را نیز سبب شود . به شهادت تاریخ ربع اخیر قرن گذشته ، سیاستهای آمریکا خود پرورنده ی مستقیم و غیر مستقیم بنیادگرایی در جای جای جهان بوده است .

* * *
حق است که اپوزیسیون راست طرفدارغرب ایران ، با تمام جهاز و شمایل لیبرالی اش ، طرف سوخته ی میدان نبرد آلترناتیوهای راست رژیمهای نامطلوب منطقه برای منافع امپریالیسم انگاشته شود . شهوت آویختن این جبهه از حقیرترین و دون پایه ترین مسندهای قدرت سیاسی کشور ، حتی به بهای اضمحلال زندگی اجتماعی و سلب حق حیات آحاد مردم ایران ، با امید به موشک باران شدن شهرهای کشور – بر طبق الگوی جامعه دموکراتیزه شده ی (!) عراق – با روشهای فعلا ًغیر نظامی آمریکا ارضا نشد و اکنون معنای عمیق « شکست » چون واقعیتی تلخ اردوگاه مدافعین انقلاب مخملی ، نافرمانی مدنی ، اصلاحات تدريجي و هر سیاق راستگرایانه ی دیگر تغییرو تعديل رژیم سیاسی ایران را در می نوردد . محاصره اقتصادی که هم اکنون از سوی امپریالیسم گریبانگیر مردم ایران شده است ، آخرین قیام و قعود زعمای این اردوگاه برای زنده نگه داشتن پروسه ی تبدیل رژیم سیاسی کشور به نمونه ای مطیع غرب است ؛ سیاستی که از کارنامه ی چندساله ی مجریانش بوی نومیدانه ی شکست متصاعد می شود . آنچه باقی می ماند خطر ارضای شهوت اینان با استمداد از قوه ی ویرانگری ست که هم اکنون خاک عراق را به آسمان پراکنده است . این نسخه به عنوان آخرین گزینه ی پیش روی امپریالیسم – در صورت بسته شدن تمامی درهای دیگر به روی او – مترادف با لغو تمامی موازین حیات مدنی مردمان جامعه وانکار قلدرانه ی مکانیزمهای تأثیرگذاری مردم در فرایند تعیین سرنوشت اجتماعی شان است . ایده آل جبهه ی مذکور تصویر تباهی جامعه ای ست که به محض تحقق این ایده ، بین شرورترین قرق بندهای گنگستری و آدم کشی متلاشی خواهد شد .
با این محاصره جدید – این واپسین تیر ترکش اردوگاه شکست خورده ی راست سرنگونی طلب - ، جمهوری اسلامی که تجربه ی کافی در تحمل هرگونه تحریم بین المللی و ابتلا به انزوای سیاسی و اقتصادی را دارا بود ، با اطمینان کامل مواجه شد . مع الوصف دخالت پدیده ی « تحریم » در نوع عملکرد و مواجهه ی جناحین حاکمیت و اپوزیسیون آن با جامعه و با یکدیگر نشان از تأثیر تردید ناپذیر آن در رفتار سیاسی کلیت حاکمیت و اپوزیسیون راست رژیم و اثرگذاری بر دینامیسم نیروهای سیاسی حاضر در کابین ماشین قدرت کشوردارد. بی شک حاکمیت در برابر برخی از انواع کالاهای تحریمی که سابقه ی حصر کشور در قبال واردات آنها را از مدتها پیش داشته است ، ضربه پذیری کمتری از خود نشان داد . ما برای تحلیل رفتار حاکمیت و اپوزیسیون آن به سراغ دسته ای دیگر از کالاهای تحریمی – مشخصا ً بنزین - می رویم که تحریم آنها تاثیرچشمگیرتری بر زندگی اجتماعی مردم ایران می گذارد. به این ترتیب انتخاب این دسته از اقلام کالاهای تحریمی بیشتر به منظور کشف ماهیت رفتاری حاکمیت و اپوزیسیون راست آن درمواجهه با لبه ی برنده ی تحریم و افشای اپورتونیسم ذاتی لیبرالیسم حکومتی در کشمکش با جناح حاکم بر دولت صورت گرفته است . ذکر این نکته ضروری ست که آنچه ما ازآن به عنوان جناح لیبرال حاکمیت و یا اپوزیسیون لیبرال نام می بریم ، جبهه ای ست که تمایل طبقاتی معینی به اتخاذ سیاستهای بازاری و پرهیز از قرار دادن هرگونه کالای « خدمات دولتی و عمومی » در سبد کالای عامه ی مصرف کنندگان جامعه داشته و بنا به ملزومات سرمایه داری عقب مانده ی کشور ، این سیاست را به منظور کاستن از هزینه های بازتولید سرمایه ، تسخیر و سرکوب هرچه بیشتر نیروی کار ارزان ایرانی و کوتاه کردن بازوی دخالت دولت از لگام گسیختگی اقتصاد آزاد مجدانه پی می گیرد ؛ و ازاین رو مابه ازای اقتصادی این جبهه ی سیاسی ، بیش از آنکه به سنتهای کلاسیک اقتصاد لیبرالی اروپا شباهت داشته باشد ، به برون داد های اقتصادی و اجتماعی تاچریسم و ریگانیسم قرابت ظاهری و ماهوی دارد .
تولید روزانه ی ده و نیم میلیون گالن بنزین در قیاس با مصرف روزانه ی هجده و نیم میلیون گالن که کشور را ناگزیر از وارد کردن 40 درصد بنزین مصرفی از خارج نموده و ایران را به دومین واردکننده ی بنزین جهان تبدیل می کرد، دولت را در برابر تحریم این کالای ضروری به شدت ضربه پذیر کرد . گرچه دولت آمادگی خود را برای مهار این دور تحریمها پیشتر با طرحهایی از قبیل کاهش تولید خودرو و گسترش و – به زعم خود – بهبود ناوگان حمل و نقل عمومی اعلام کرده بود ، با این همه با اطمینان ازمقاومت سیستماتیک جناح لیبرال حکومتی – که لبه ی سیاسی قطب اقتصادی صاحب منافع این بخش تولید کشور بود و شکست طرح را هر لحظه ممکن الوقوع می نمود - سیاستی سه محوری را که در آن اختیارات قدرت دولتی ، موفقیت بیشتر اورا تضمین می نمود ، به موازات سیاستهای گذشته پیش گرفت : توسعه ی ظرفیت پالایشگاهی کشور، واردات بنزین از کشورهای هم پیمان ( به عنوان مثال ونزوئلا ) و نهایتا ً سهمیه بندی مصرف بنزین - در کنار برنامه ی کهنسال و بر زمین مانده ی گازسوز کردن اتوموبیلها - . احداث پالایشگاههای جدید به عنوان پروسه ای بسیار زمانبر تنها به زدن کلنگ ساختمان پالایشگاههای قشم و چابهار که مجموعا ً توان تولید روزانه ی بیش از350 هزاربشکه را ندارند منتهی شد . واردات بنزین از کشورهای دوست – به میزانی که نیاز مصرف روزانه ی کشور را تماما ً پوشش دهد- هنوز چندان قطعی به نظر نمی رسید . به این ترتیب دولت در کوتاه مدت امید چندانی به این دو آلترناتیو نمی توانست داشته باشد . جایگزینی سوخت بنزین با سوخت گازی نیز با مشکلات و پیچیدگی ها و هزینه های فنی بسیاری روبرو بود که آنرا نیز از مجموعه ی راه حلهای کوتاه مدت برای جلوگیری از ورود ضربه ی ناگهانی سنگین به سیستم حمل و نقل جامعه کنار می گذاشت . به این ترتیب در ضرب اول ِ تلاش برای به پیروزی رساندن برنامه مذکور، دولت با همکاری مجلس طرح سهمیه بندی بنزین را از مجاری قانون گذاری و پس از آن ازکانال های اجرایی نظام گذراند . سهمیه بندی از یک سو ابزاری برای مقابله با فشار عنقریب تحریمها به کلیت نظام بود و از سوی دیگر حربه ای برای ضربه زدن به جناحی از رژیم که هم اکنون از موضع طرد شده به اپوزیسیون منتقد سیاستهای دولت بود . فایننشال تایمز در همان زمان در تحلیل خود به بی تأثیر بودن طرح تحریمها بر سیاست دولت ایران اشاره کرد و نوشت : « این پاسخ تهران نشان می دهد که چطور تحریم ها سیاست دولت را تضعیف نمی کند، بلکه هر چه بیشتر تمایل آن را برای انتخاب بخشهای دولتی به جای راه حلهای بازاری تقویت می نماید » .
بر طبق این تحلیل درست ، تحریمها دولت ایران را به جای اتخاذ سیاستهای اقتصادی لیبرالی مطلوب غرب ، هرچه بیشتر به سمت در پیش گرفتن سیاستهای ضدلیبرالی و بازارستیزانه تشویق نمود . این امر خود به خود هرگونه حرکت به سوی تحقق برنامه های سند چشم انداز بیست ساله و نیز سیاستهای تبیین کننده ی اصل 44 قانون اساسی را از دستور کار دولت - علی رغم میل باطنی اش - خارج کرد و این خود مستمسک دیگری برای فشار اپوزیسیون راست به دولت به سبب عدم تلاش آن برای پیشبرد این سیاستها – که در مصادر نظام از جمله مجمع تشخیص مصلحت و حتی نهاد رهبری تنظیم گردیده بود - به دست این بخش از اپوزیسیون داد ( رجوع کنید به مقاله ی « توافقات اقتصادی و تناقضات سیاسی » در شماره 25 نشریه دانشجویی خاک به قلم نگارنده ). طیف تندروتر اپوزیسیون راست درون حاکمیت ( به عنوان مثال حزب مشارکت ) که پس از شکست سیاسی و از دست دادن هژمونی ایدئولوژیک جنبش دوخرداد رمق ایستادگی در برابر جناح حاکم بر دولت را نداشت ، با گرد آمدن حول هسته های اصطلاحا ً « معتدل تر» اپوزیسیون – هاشمی و احزاب و گروههای نزدیک به آن – و نیز مدارا با امثال هیئت مؤتلفه که با توجه به پایگاه اقتصادی دقیقا ً معینشان توان و اراده ایستادگی در برابر سیاستهای ضدلیبرالی دولت را داشتند ، عملا ً به پیاده نظام غرغروی این گروهها تبدیل شد . این حقیقت قدرت واقعی طیف ظاهرا ً معتدل مورد بحث را نشان داد ؛ به گونه ای که حزبی چون مشارکت را که در مبارزات انتخاباتی مجلس ششم در برابر هاشمی توپخانه ی سنگینی را مسلح کرده بود ، هنگام احساس شکست در نبرد با دولت ، در برابر ضرورت اقتدا به پیشوایی او خلع سلاح کرد .
اینک زمان پاسخگویی لیبرالیسم به تحریمها بود : طیف پروغرب اپوزیسیون راست که برنامه خود را به شکل دایرکتیو از آمریکا تحویل می گرفت ، پس از آنکه مطمئن شد که براندازی نرم و انقلاب مخملی در خاور میانه و به ویژه در ایران چیزی واقعی تر از رؤیاهای مستانه ي شب نشيني هاي ليبرال - نئوكانها نیست ، با تزریق واقعگرایی بیشتر به پروسه ی تحقق برنامه های ارتجاعی خود ، دل به سرنگونی از طریق تهاجم نظامی امپریالیسم بست ( برادران قوم پرست این طیف ، باسیل فدرالیسم را به واسطه ی همین حمله نظامی در آزمایشگاههای « دفاتر سیاسی » خود کشت می کردند ) . تمامی این جبهه ، هم اینک زیر پوتین اسلام سیاسی تحقیری تاریخی را تجربه می کند . گرچه پدیده ی منحوسی چون « حمله نظامی » هیچگاه از دوایر سیاستگذاری رژیم امپریالیستی آمریکا و متحدینش خارج نمی شود و می توان - آنگاه که این هیولا در معرکه ای سیاسی استیصال تحقیر آمیز خود را نظاره می کند - هر لحظه عروج توحش عنان گسیخته ی ذاتی امپریالیسم را در پرده ی خونین « جنگ » انتظار کشید ( و این خطری هرلحظه زنده و هشدار دهنده است ) ، با این حال – همانطور که گفته شد – با ازهم گسیختن موقت تاروپود این آرزوی شوم – لااقل در انظار عموم جهانی و گذشته از آنچه در پس پرده ی سیاست در خاور میانه و به دور از چشمان مردمان این منطقه می گذرد - ، عقبه ي سیاستهای هزیمت کشیده ی آمریکا ، مأیوسانه در نیمه راه ایستاد و تنها به این امید بست که گاری زهوار دررفته ی تحریم ، اورا به تهران برساند . اینچنین بود که جریان مذکور که می توان با اطمینان آن را به کنیه ی« لیبرال – نئوکان » ملقب نمود، جز ایستادن به هواداری از تحریمها افق دیگری پیش روی خود نمی دید .

اما بخش ديگري از اپوزيسيون لیبرال که زیستن در جوار حکومت را به تشکیل دولت در تبعید و انتخاب نخستین رییس جمهور« جمهوری دموکراتیک ایران ! » ترجیح داده بود ، و بنا به ماهیت طبقاتی اش امکان ادامه ی حیات اقتصادی در فردای تثبیت حاکمیت موجود حین خروج ازقیام بهمن را - نه همچون بخت و اقبالی خجسته ، بلکه به عنوان یک ضرورت تخفیف ناپذیر- داشت ، تحریم نظام را ، درهمان لحظه ی آغاز ، همچون محاصره اقتصادی خود دریافت . چرا که اقتصادی که او می بایست به نمایندگی از آن با جهان خارج روبرو می شد ، هم اینک تمامی عروق حیاتی اتصال دهنده اش به پیکره ی بازار جهانی را ، بیش از پیش از دست می داد . لذا این جبهه بیدرنگ با اعمال هر گونه تحریم ابراز مخالفت کرد . تلاش برای برداشتن تحریمها ، در گام اول به اصرار بر کنار آمدن با غرب منتهی شد . لیبرالیسم پرو- رژیم جلب اعتماد دنیای غرب و آسوده کردن خیال جامعه بین الملل را ، حتی به قیمت کنار کشیدن از برنامه های هسته ای ایران مطلوب ارزیابی می کرد و به این ترتیب طرح مورد نظر او درآغاز نه آلترناتیوی اقتصادی ، بلکه چاره ای سیاسی می توانست باشد . اما این امر نیازمند تسلط طیف مورد نظر بر دستگاه سیاست خارجی ایران و نیز در دست داشتن مجلس بود که لیبرالیسم حکومتی با شکست جبهه ی دوم خرداد ، چندی پیش هردو را از دست داده بود . به این ترتیب در کنار جبهه ی سیاسی جریان مذکور برای شکست و عقب راندن جناح حاکم از دستگاه قدرت دولتی و قانون گذاری ، جبهه ی دیگری گشوده شد : لیبرالیسم اینبار با حربه های اقتصادی به جدال با سیاستهای ضد لیبرالی احمدی نژاد آمد . کسری تولید بنزین کشور در موازنه با مصرف داخلی و نا ممکن بودن عملیاتی کردن سریع آلترناتیوهای ذکر شده در فوق در قبال این بحران ، بلافاصله بحث « فروش بنزین آزاد » را روی میز دولت قرار داد . مقاومت جناح حاکم با این طرح کاملا ً بدیهی بود . بخش خصوصی - حامی همیشه توسری خورده ی لیبرالیسم ایرانی – با ادعای امکان تزریق بنزین با قیمت 500 تومان به مخازن سوخت ماشینی کشور به صحنه آمد ، اما به سرعت توسط دولت بایکوت شد . مدتی شایعه ی فروش دولتی بنزین آزاد با قیمت 600 تومان نیز در فضای مطبوعات پیچید که البته توسط وزارت نفت سریعا ً تکذیب گردید . برخی نهادهای بالا دست حکومت به پشتیبانی از دولت ، هرگونه فروش بنزین آزاد را منتفی دانستند .

فروش بنزین آزاد ، جدا از آنکه تقویت اقتصادی اپوزیسیون راست طرفدار نظام را موجب می گردید ، می توانست ضربه ی سیاسی سنگینی به دولت احمدی نژاد وارد آورد ؛ چرا که در صورت تحقق این طرح ، انفجار تورمی قیمتها می توانست جامعه را علیه جناح حاکم بر دولت بسیج کند . دولتی که با شعار« بهبود وضعیت معیشتی » مردم ، از کارزار انتخابات جمهوری نهم در سال 84 پیروز بیرون آمده بود ، در صورت تجربه کردن این طرح ، از جانب همین اپوزیسیون راست ، متهم به ایراد بزرگترین لطمه ممکن به « معیشت » جامعه می گردید . منتقدین دولت که به این ترتیب داعیه دار حل بحران کمبود بنزین کشور می شدند ، این طرح اقتصادی را به عنوان یک پوئن مثبت با خود به نخستین آوردگاه انتخاباتی آینده می بردند ، و از طرف دیگر تمامی تبعات منفی آنرا – با این بهانه که سیاست خارجی سختگیرانه و انعطاف ناپذیر دولت ، مسبب اصلی اعمال تحریمها از جانب بین الملل به کشور بوده است - به حساب دولت واریز می کردند . جناح احمدی نژاد که به خوبی از تمامی آنات این فرایند آگاه بود ، مقاومت سختی را با این طرح سازماندهی کرد . نهایتا ً اجرایی شدن فروش بنزین آزاد ، پیروزی لیبرالیسم در سطوح سیاسی و یکی از پله های نردبامی بود که اپوزیسیون راست دولت کنونی ، آرام آرام آنرا به سوی رسیدن به قدرت در می نوردید . اپورتونیزم جناح لیبرال از خلال این حقیقت آشکار می شود که « تحریم » تا زمانیکه قدرت جناح مقابل را به چالش نکشد ، هیچگاه به عنوان بلیه ای نازل شده بر زندگی مردم ایران محسوب نخواهد شد ؛ این کشور دورانی را به زمامداری همین اپوزیسیون لیبرال پشت سر گذاشته است که محاصرات متعددی را به سبب « سیاست خارجی » آن عهد تحمل می کرد و اتفاقا ً یکدستی بیشتر حاکمیت در آن دوران این اقبال را به دولت متبوع این جناح می داد که با شعارهای استکبارستیزانه ی امروز احمدی نژاد ، با مردم ایران مواجه شود !

شاید این بخش اپوزیسیون قانونی به محض رسیدن به قدرت و دست یافتن به کانال هایی که از طریق آن امکان چانه زنی ملایم تر با غرب – رقیق تر از آنچه دولت خاتمی مجری آن بود – فراهم گردد ، با سیاستی نوین لغو تحریمها را عملی ساخته ، بنزین سوبسید دار وتمامی کالاهای تحریمی دوران اقتصاد اردوگاهی احمدی نژاد را دوباره آزادانه روانه بازار کرده و به این ترتیب باز هم بر اندوخته ی پیروزی های خود بیافزاید . لیکن آنچه ما را به این یقین می رساند که بهار این پیروزی ها نیز به سرعت به خزان روگردانی مردم سقوط می کند ، همان است که دوم خرداد را ، با تمام عقبه ی میلیونی اش در عرض دو سال به 18 تیر متصل کرد . این حقیقت که تداوم حیات سیاسی دولتهای متأخرایرانی ، با لحاظ کردن خصلت بنیادین جمهوری اسلامی – یعنی انکار هژمونی امپریالیسم بر جهان ضمن تأکید بر تداوم مناسبات سرمایه داری در کشور– ، به ناگزیر بر منحنی سینوسی مشخصی حرکت می کند که در آن صعود هر جناح به شکلی قانونمند و ضروری با افول جناح دیگر همراه است ، همانطور که احمدی نژاد را به سوی کاهش شانس پیروزی در دور آتی رقابت های درون حاکمیت می برد ، جناح مقابل را نیز با چنین سرنوشت ملال آوری مواجه خواهد کرد . چانه زنی با غرب ، تا زمانیکه امپریالیسم ، جمهوری اسلامی را به عنوان قدرت برتر منطقه به رسمیت نشناسد ، چیزی جز تسلیم مطلق در برابر غرب را انتظار نمی کشد و به محض ظهور نشانه های این اتفاق ، قطب مکتبی برای صیانت از ماهیت و موجودیت کلیت نظام عروج خود را آغاز می کند . اما همزمان با این عروج است که فشارهای امپریالیسم – مشابه آنچه دولت احمدی نژاد در حال تجربه کردن آن است – بر میزان بحرانهای اقتصادی و اجتماعی مردم و همزمان بر درجه نارضایتی آنان از دولت می افزاید تا شرایط را برای عروج مجدد جناح میانه رو فراهم آورد .

ما این روال را پیشتر در نوشته های متعددی به قلم نگارنده بسط داده بودیم . گفتیم که خصلت ذاتی پوپولیسم ، نامتعارف بودن ساختار سیاسی آن ، با توجه به تمایلش برای حفظ مناسبات سرمایه داری در حیطه ی قدرتش می باشد . دوام این روند ، دوام کلیت تضادهایی ست که تحت عنوان « نظم موجود » به جامعه ای بیگانه از نهادهای مدنی و سیاسی اش دیکته می شود ؛ و این خود در گروی بقای هر دو قطب ظاهرا ً متخاصم است . نبود طیف میانه رو ، می تواند حاکمیت را با خطراتی چون تهاجم خارجی و یا تحریمهای فرساینده ای که در دراز مدت امکان نارضایتی های وسیع و مخرب مردمی را فراهم می آورد ، مواجه سازد ؛ همچنانکه حذف طیف مکتبی ، مخاطره ی هضم تمام و کمال نظام در دستگاه گوارش قدرت هژمون جهان مناسبات امپریالیستی را در برابر رژیم قرار می دهد . اینچنین است که قدرت دو جناح دائما ً از طریق مجاری تعبیه شده در ساختمان قدرت سیاسی ایران با یکدیگر بالانس می شود . این دوجناح ، نه دو قطب متعارض ِ برآمده از سلایق اجتماع ایرانی ، بلکه اجزاء انتگره ای به نام « قدرت حاکم » و اساسا ً همچون تمامی دولتهای موجود در تاریخ بشر ، بسته به میزان تکامل مناسبات بین طبقات اجتماعی ، فرارفته از جامعه تحت حاکمیتشان می باشند . اپوزیسیون دولت کنونی به عنوان بخشی از جمهوری اسلامی می بایست بقای نظام – و لاجرم بقای خود - را سپاسگذار پیروزی احمدی نژاد درپروسه ی اعتلای منطقه ای و فرامنطقه ای اسلام سیاسی باشد ؛ همچنانکه جناح حاکم بردولت نیز تداوم حیات سیاسی و معنوی و نیزهژمونی ایدئولوژیکش در منطقه را مدیون گشایش دریچه هایی ست که اپوزیسیون ، روبه جهان خارج احداث کرده است .

آنچه از برابر دیدگان ما عبور می کند ، اتوماسیون اجتماعی شگفت انگیزی ست : زندگی مردمانی ست که اگراین اقبال را داشته باشند که صبح هر روز چشمانشان را به خیابانهایی مشابه خیابانهای امروز بغداد باز نکنند ، لاجرم بازهم چیزی جز دو قطب ِ لازم و ملزوم یکدیگر در امر تقدیس انقسام طبقاتی جامعه که در ادوار چندساله و به شکل تناوبی جایگزین هم می شوند و جامعه را به خصمی بیگانه از افراد آن مبدل می کنند ، نخواهند دید .
مهدی گرايلو

اوضاع سیاسی؛ تنگ تر شدن فضا برای مبارزه اجتماعی و عاجل بودن امر تشکل و انتخاب افق

نمایاندن خصلت اصلی اوضاع سیاسی کنونی حاکم بر جامعه، وظیفه اساسی هر تحلیل جدی از این اوضاع است.بدون ادراک دقیق و شناخت صحیح هر مرحله از حیات سیاسی جامعه، ارائه راهکار و ترسیم مسیر پیشروی برای جنبشهای معترض غیرممکن خواهد بود.
تاکتیکهای عمده هر جریان اجتماعی برای برخورد با مسائل هر دوره، تنها می تواند بر «تحلیل مشخص از شرایط مشخص» استوار باشد. اما این خصلت اصلی اوضاع کنونی چیست و شرایط مشخصی که قرار است بر مبنای تحلیل مشخص از آن حرکت کرد چه ویژگیهایی دارد؟ پس از شکست دوم خرداد و شکست افق اصلاح طلبی درون حکومتی معلوم شد که دیگر نمی توان جنبش های اجتماعی را مهار کرد و جامعه را به امید پیروزی سیاستهای یکی از جناحهای موجود در حاکمیت متوهم نگاه داشت. دیگر نمی شد خواست تحقق فوری مطالبات این جنبش ها را با راهکار اصلاحات تدریجی و بر مبنای عقب نشینی هایی جزئی عقیم گذاشت. معلوم شد که نمی توان تنها با برآوردن بخش بسیار اندکی از خواست های وسیع آزادیخواهانه موجود در جامعه، از پیشروی های وسیع تر اعتراضات اجتماعی جلوگیری کرد. معلوم شد که بدون سرکوب عریان و همه جانبه جنبش های اجتماعی (حال معطوف به هر تغییر سیاسی و اجتماعی ای که تعادل حاکمیت موجود را بر هم بزند باشند) و تمامی تشکل ها و شخصیتّها و اشکال بروز آنها در جامعه، امکان حفظ و تضمین بقاء نظم حاکم وجود ندارد. بر همین اساس همانطور که بارها و بارها در نشریه توقیف شده خاک اشاره کردیم، دست بالا پیدا کردن جناحی دیگر از حاکمیت و تصرف قوه مجریه بوسیله آن، گر چه در پوشش شعارهای پوچ و وعده های توخالی برای ترمیم و بهبود فقر و فلاکت گسترده و شکاف طبقاتی عمیق حاکم بر جامعه انجام گرفت ولی در ماهیت امر تشدید سیاست سرکوب و نظامی کردن فضای جامعه و محو جنبش های اعتراضی از جامعه پلاتفرم اصلی این جریان بود. سرکوب اعتراضات شهری در کردستان، لشکرکشی برای سرکوب اعتصابات کارگران شرکت واحد و اعتراضات خیابانی زنان، تنگتر کردن حلقه اختناق فرهنگی و حمله به تمامی آزادی های اجتماعی و افزایش سرکوب های پلیسی خیابانی، از بین بردن تشکلها و دستگیری و زندان فعالین جنبش های مختلف و حتی اقدام به ترور آنها (همانطور که در مورد ترور نافرجام مجید حمیدی، مبارز کارگری، شاهد بودیم) و دهها مورد دیگر همگی حلقه های زنجیر بهم پیوسته ای از روند پیشبرد این سیاست را تشکیل می دهند.
اما فاکتورهای دیگری نیز در تسهیل پیشبرد این سیاست ذخیل بودند. تجاوز امپریالیستی آمریکا به خاور میانه و اشغال عراق از جانب آن و تلاش برای تحمیل هژمونی سیاسی- نظامی خود بر رقبای بالقوه و بالفعل در سطح جهانی و باز تعریف جغرافیای سیاسی خاورمیانه و زدودن آن از حکومتهایی که به هر ترتیب تن به پیروی از سیاستهای آمریکا در منطقه نمی دهند (به ماهیت این حکومتها کاری نداریم) شکست خورد. دخالت آمریکا نه تنها اهداف وی از این لشکرکشی جنایتکارانه نظامی را برآورده نساخت، بلکه تنها نتیجه ای که در برداشت از هم پاشیدن ساز و کارهای مدنی جامعه عراق و کشتار هر روزه مردم و تباه شدن زندگی آنها و قدرتگیری جنبشهای سیاسی ستیزه گر با آمریکا بویژه اسلام سیاسی در اکثر کشورهای خاورمیانه و حتی جهان، بغرنج تر شدن مسئله صلح فلسطین و اسرائیل و اوجگیری ناامنی و خشونت و دور دیگری از مسابقه تسلیحاتی (میان آمریکا و کشورهایی که به هر ترتیب از جانب آمریکا تهدید می شدند) در سطح جهانی بود. این شرایط حربه مناسبی در دست حکومت ایران برای بر هم زدن توازن قوای منطقه ای به نفع خود و تحمیل خود به غرب بعنوان قدرت اصلی خاورمیانه قرار داد. اگر قرار باشد که شرایط کارکرد مطلوب سرمایه در ایران با توسل به گشودن بازارهای ایران بر روی سرمایه های خارجی و پذیرش قوانین عام تجارت و بازرگانی بین المللی کاپیتالیستی تضمین شود و این پروسه حاکمیت سیاسی
بی چون و چرای موجود را خدشه دار نکند، چاره ای جز تحمیل رژیم سیاسی حاکم ایران به غرب بعنوان رژیمی مشروع و غیر قابل تعویض، با تکیه به هر وسیله ای از تسلیحات نظامی گرفته تا تقویت جنبش های هوادار خود و نیز تشدید خصومت و درگیری دیپلماتیک، سیاسی و حتی نظامی با آمریکا و متحدانش نیست. راه تحمیل خود بعنوان قدرت برتر منطقه به غرب از نظرگاه حاکمیت تنها بوسیله نشان دادن قدرت سیاسی خود از کانال زمین گیر کردن نیروهای نظامی آمریکا در منطقه و تضعیف آنها میسر است.
به موازات دست بالا پیدا کردن در مقابل رقبای خارجی، رژیم باتوان و نیرویی دو چندان به تعرض در داخل پرداخت. یکی از پایه های تقویت سرکوبگری حاکمیت در شرایط موجود بر همین استحکام جایگاه خویش در نظم جهانی و افزایش قدرت خود به برکت سیاستهای ارتجاعی آمریکا استوار است. حکومت همواره برافروخته تر شدن آتش ستیز و خصومت با دشمنان خارجی خویش را به سرکوب هر چه بیشتر جنبش های اجتماعی در داخل کشور ترجمه کرده است.
از طرف دیگر نیز دولت آمریکا قصد ندارد بدون رقم زدن پیروزی به نفع خود، عرصه را به حریف واگذار کند. بدون حفظ شرایط جنگی و نظامی در خاورمیانه به بهانه های مختلف مانند بزرگنمایی «خطر تروریسم اسلامی علیه منافع آمریکا» و نیز خطر دست یابی رژیم ایران به سلاح های کشتار جمعی، آمریکا قادر نخواهد تکلیف هژمونی خود بر سیاست و اقتصاد خاورمیانه را یکسره کند. تشدید تحریم های اقتصادی علیه ایران (که تنها به فلاکت گسترده تر مردم می انجامد) و تهدید دائمی به حمله نظامی به ایران و تجهیز خود برای بمباران گسترده و به راه انداختن فاجعه انسانی دیگری که مراتب هولناکتر از عراق خواهد بود، ابزار و اسلحه اصلی آمریکا برای تثبیت پیروزی سیاستها میلیتاریستی اش است.
1جنبه مهم دیگر قضیه، که گسترش تعرض رژیم را ممکن ساخته است، عواملی است که مسبب تضعیف سرکوب شوندگان شده اند. مهم ترین این عوامل شکست سیاستها، افق و راهکارهای جنبش راست مخالف حاکمیت بمثابه به فرمولیزه کننده اصلی منافع و آرمانهای بورژوازی ایران است. استراتژی بسیاری از این جنبش ها و گرایشات برای ایجاد تغییرات مطلوب خود در جامعه با شکست مواجه شد. بخش اعظم بورژوازی ایران بیش از هر چیز خواهان ادغام تمام و کمال اقتصاد ایران در بازار جهانی کاپیتالیستی و حاکم شدن تمام عیار مکانیسم بازار آزاد بر اقتصاد جامعه و تغییر شکل نظام سیاسی به نظامی که به بهترین شکل قادر به ایجاد و حفظ و پاسداری شرایط تولید و بازتولید سرمایه دارانه اقتصاد ایران باشد، است. از دیدگاه آنها نظام سیاسی حاکم (هر چند که حافظ و پاسدار مناسبات سرمایه داری است) نمی تواند متقضیات اقتصادی و سیاسی رشد و گسترش اقتصاد سرمایه داری در ایران را فراهم کند (که مهم ترین شرایط آن وحدت سیاسی و اقتصادی استراتژیک با سرمایه جهانی است و مشکل اینجاست که دولت ایران دقیقاً به خاطر خصلت سیاسی آن در این امر ناتوان است)
تغییر رادیکال و انقلابی وضعیت موجود برای این جنبش های راست، دقیقاً به خاطر فعال شدن طبقه کارگر یعنی دشمن استراتژیک آنها و قدرتگیری اجتماعی و سیاسی این طبقه و لاجرم تجلی جنبشی-سیاسی آگاهانه آن یعنی سوسیالیسم رادیکال، کابوسی وحشتناک است. تغییر شکل وضعیت سیاسی به نیروی جنبشهای مردمی و از پایین برای اپوزیسیون راست ابداً مطلوب نیست. از طرف دیگر اما راهکارها و سیاست های آنها نیز ابداً کارا نیست. تاکتیکهای سیاسی آنها یک به یک شکست خورده است و به همراه آن افق، آرمان و ایدئولوژی های آنها نیز گرفتار بحران است. آرزوهای کسانی که امیدشان را به حمله نظامی آمریکا گره زده بودند با به گل نشستن ناو جنگی آمریکا در خاورمیانه وتضعیف نیروهای نظامی اش و نیز هزینه سنگین این حمله از بابت تخریب بنیادهای اقتصادی و صنعتی جامعه و تقویت نقش ناسیونالیسم قومی در این گیر و دار، نقش بر آب شد. نافرمانی مدنی، رفراندوم و انقلاب رنگی هیچکدام قابلیت ایجاد هیچگونه تغییری را ندارند. دیده بانی جامعه مدنی هم گرهی از کار نمی گشاید. اپوزیسیون راست که بیش از حد بر روی متحد جهانی اش یعنی آمریکا حساب باز کرده بود و توازن قوا میان آمریکا و حکومت ایران را مستقیماً در معادلات سیاسی خود وارد کرده بود و برای پیشبرد اهداف و سیاستهای خود به فشار سیاسی، دیپلماتیک، اقتصادی و حتی نظامی آمریکا تکیه داده بود، در شرایط ضعف این تکیه گاه، خود را نیز در شرایط ضعیفی می بیند.
اصلاح طلبان درون حکومتی نیز که پس از دوره ای از انزوای سیاسی، حول شبه اتحادی از نیروهای سیاسی ای چون حزب کارگزاران، حزب مشارکت، حزب اعتماد ملی و بقایای نهضت آزادی و... گرد آمده اند، با استفاده از تشدید اختلافات درون حاکمیت و غرولند کردن علیه سیاستهای ماجراجویانه دولت در برخورد به مسئله هسته ای و
دیپلماسی تخاصم آمیز آن و نارضایتی بخشهایی از بورژوازی ایران و انتقاد از «ناکارآمدی دولت» یعنی بی اعتنایی آن به سیاستهای کلان اقتصادی که برای تحول اقتصاد ایران به یک اقتصاد سرمایه داری مبتنی بر بازار آزاد در دولتهای قبلی طرح ریزی شده بود به سمت قدرتگیری خیر برداشته اند کمپین تبلیغاتی وقیحانه ای که آنها در ارگانهای گوناگون نشریاتی خود علیه نیروهای چپ و رادیکال جامعه و به خصوص دانشگاه به راه انداختند و تا حد درخواست آشکار از جناح حاکم بر دولت برای سرکوب شدید فعالین چپ پیش رفته اند، تنها پتانسیل ضد انسانی و ضد کارگری و عمق ضدیت آنها با جنبش های اجتماعی رادیکال را (همانند سابق که در سرکوب نیروهای رادیکال و چپ پرونده سیاهی از خود به جای گذاشتند) نشان می دهد. قدرت گیری احتمالی دوباره این جریانات همانند دوره پیشین فرجامی جز شکست نخواهد داشت. با این تفاوت که دیگر نخواهند توانست جنبش های اجتماعی به خصوص جنبش دانشجویی را، به سیاهه لشکر خود تبدیل کنند.
بی شک توازن قوای کنونی حاکم بر جامعه دائمی نخواهد بود. ترکیب سرکوب بی محابای سیاسی و فقر و فلاکت گسترده اقتصادی و تعرض به معیشت مردم زحمتکش، نمی تواند حتی برای میان مدت اعتراضات اجتماعی را خاموش کند. اما نمی توان به انتظار نیز بسنده کرد. جنبشهای اجتماعی آزادی خواه پس از محو توهم به افق طبقات حاکم و تضعیف افق جریانات بورژوایی باید تحت پرچمی مستقل و رادیکال بر روی پاهای خود بایستند. بدون مبارزه ای متشکل و هدفمند، بدون پرچم، افق و استراتژی مشخصی که این جنبش ها را برای تحقق رادیکال اهداف آزادیخواهانه و برابری طلبانه آنها آماده کند، پیشروی و پیروزی ممکن نیست. بیش از هر چیز باید طبقه کارگر با تشکلهای مستقل خویش بعنوان قدرتمندترین نیروی مبارز اجتماعی هر چه بیشتر به میدان بیاید.
چپ رادیکال بارها و بارها اعلام کرده است که تنها راه تحول آزادی بخش و انسانی مناسبات موجود، وحدت جنبش های اجتماعی آزادیخواه یعنی جنبش کارگران و اقشار زحمتکش، زنان و دانشجویان حول یک استراتژی رادیکال و مرزبندی کامل این جنبشها با جناح های حکومتی و مداخله دولتهای خارجی و تکیه آنها به نیروی متشکل خود می باشد.
دانشگاه و جنبش دانشجویی بمثابه جایگاه و تریبون بیان سیاسی و صریح خواستهای آزادیخواهانه مردم و یکی از مراکز اصلی اعتراض علیه وضع موجود، در این میان نقشی برجسته دارد. باید فضای سرکوب سیستماتیک حاکم بر دانشگاه را بر هم زد. باید بر انفعال سیاسی ناشی از این فضای اختناق و ورشکستگی سیاستهای سازشکارانه و بی افقی تشکلهای گوناگون تاکنون موجود در دانشگاه (از انجمن های اسلامی گرفته تا دفتر تحکیم وحدت) غالب آمد. این امر تنها با پایه گذاری یک تشکل مستقل دانشجویی به مثابه ظرف اعتراض و اعمال اراده دانشجویان بر اساس موازین فوق الذکر (اتحاد با جنبشهای اجتماعی رادیکال، مرزبندی با دخالت خارجی و جناحهای حکومتی) امکان پذیر می گردد. تشکلهای تاکنون موجود دیگر از پاسخگویی به نیازهای مبارزه رادیکال دانشجویی درمانده اند و علیه این مبارزه ایستاده اند. فراگیر شدن مبارزه برای تشکل مستقل دانشجویی و متحقق شدن این مطالبه قطعاً گامی مهم در پیشروی جنبش دانشجویی خواهد بود. خواست ایجاد تشکل مستقل دانشجویی و تلاش برای ایجاد آن یکی از مهمترین مطالبات و وظایف دانشجویان در شرایط کنونی اعتراضات اجتماعی است.
طلوع؛ مبارزه برای طلوع دنیایی نوین

تغییر مناسبات جهان امروز به نفع آزادی و رهایی کامل انسانها اصل اساسی ای است که طلوع در پس هر یک از مجادلات، بحثها، نوشتارها و موضعگیریهای خود مدنظر دارد.
بعقیده ما این تغییر نه تنها ممکن، بلکه ضروری است. این امر تنها با تلاش و مبارزه انسانهای زنده در هر دوره امکان پذیر می گردد. طلوع نماینده و نمایانگر این مبارزه و این امید و تلاش دائمی است.
بعقیده ما مناسبات اقتصادی، اجتماعی سرمایه داری، مانع عمده بر سر راه این تغییر و عامل اصلی ایجاد و بازتولید شرایط ضد انسانی موجود است. سرمایه داری در ابتدای قرن بیست و یکم منظره هولناکی را در برابر بشریت قرار داده است. با وجود تمامی پیشرفتهای تکنولوژیکی و افزایش فوق العاده قدرت تولیدی جامعه که قطعاً تامین کامل نیازمندیهای مادی و معنوی انسانها را ممکن می سازد، فقر و فلاکت گسترش یابنده، جنگهای خانمانسوز، ناامنی اقتصادی و بی حقوقی سیاسی و اجتماعی، قدرتگیری دولتهای سرکوبگری نظامی، عقب ماندگی فکری و فرهنگی، استثمار وحشیانه تمامی اقشار کارکن (اعم از مرد و زن و نیز کودکان)، ستم بر زنان، بیکاری، اعتیاد، تخریب محیط زیست و دهها معضل اجتماعی دیگر شدت یافته است. تا جایی که دیگر شنیدن و خواندن آمارهای هولناک این معضلات برای افراد جامعه به امری طبیعی مبدل گشته است. مسبب اصلی تحمیل این مصائب به جامعه بشری چیزی جز مناسبات سرمایه داری نیست. مناسباتی که بر مبنای مالکیت خصوصی بر وسائل تولید، استثمار و بهره کشی انسان از انسان استوار و جامعه را تنها بر اساس اصل تولید برای بیشینه کردن هر چه بیشتر سود به نفع طبقات حاکم بهره کش سازمان می دهد. دولتها و ایدئولوژی ها و جنبشهای پاسدار این مناسبات، اصلی ترین دشمنان آزادی و برابری انسانها هستند.
ناسیونالیسم، فاشیسم، بنیادگرایی مذهبی، لیبرالیسم، سوسیال دموکراسی در تمامی اشکال خود همگی جنبشها و ایدئولوژیهای طبقات حاکم عصر حاضر برای محافظت از بنیادهای اجتماعی نظم موجود و سرکوب مخالفان آن و تحمیق طبقات محکوم با توسل به وسائل گوناگون هستند.
دنیای سرمایه داری، دنیایی وارونه است، باید آن را از قاعده بر زمین گذاشت. این امر بدون یک انقلاب اجتماعی که هدف بلاواسطه آن نفی مناسبات سرمایه داری و دگرگون کردن سازمان اقتصادی- اجتماعی باشد، ممکن نیست. آزادی، برابری و رهایی واقعی انسانها (در شماره های آتی نشریه به مضمون این آزادی و برابری واقعی از دیدگاه سوسیالیستی خواهیم پرداخت) تنها از طریق یک انقلاب اجتماعی متحقق می گردد.
اما این افق انقلابی، دارویی نیست که مصلحان اجتماعی سوسیالیست برای شفای آلام جامعه تجویز کرده باشند، این تحول انقلابی هدف و آلترناتیو جنبشی معین، یعنی جنبش اجتماعی طبقه کارگر است.
طبقه کارگر (در هر وضعیتی که در جهان سرمایه داری امروز قرار داشته باشد) برای رهایی از بردگی مزدی، چاره ای جز الغای کلیت مناسبات سرمایه داری ندارد. اما بر خلاف تمامی طبقات ستمکش در جوامع پیشا سرمایه داری نمی تواند آزاد شود بی آنکه کلیه انسانها را از قید و بند اشکال گوناگون ستمگری سرمایه برهاند.
آلترناتیو انقلابی طبقه کارگر تنها آلترناتیوی برای رهایی خود این طبقه نیست بلکه در ماهیت خود آلترناتیوی برای رهایی بشریت از توحش و بربریت عصر سرمایه داری است.
تحقق این آلترناتیو در گرو تحقق جامعه ای است که در آن تمامی اشکال استثمار و بی حقوقی و ستم بر انسان از میان برداشته شود، و انسانها قادر باشند، با تکیه بر اراده آزاد و آگاهانه خویش تمامی وجوهات زندگی اجتماعی شان را سازمان دهند و از این طریق به کاملترین شکل نیازهای مادی و معنوی خود را بر آورده سازند و استعدادها و توانایی هایشان را شکوفا کنند.
تلاش اصلی ما معطوف به مبارزه برای دست بالا پیدا کردن این آلترناتیو در جامعه و جنبشهای اجتماعی آزادیخواه است. برافراشتن پرچم این افق بویژه در جنبش دانشجویی (بمثابه بستر اصلی مبارزه کنونی ما) در مقابل آلترناتیوهای رنگارنگ بورژوایی درون آن (که در مضمون خود چیزی جز یک جامعه نابرابر و ضدانسانی دیگر را وعده نمی دهند) هدف و استراتژی مرکزی چپ رادیکال و نشریه طلوع برای پیشبرد پیروزمندانه مبارزه جنبش دانشجویی است.
بهزاد باقری

November 12, 2007

لنينيسم در قرن بيست و يکم

جان ريز
درآمد : جان ريز (john rees) (1957) نظريه پرداز و فعال سياسي مارکسيست و متولد کشور انگلستان است . او يکي از اعضاي کميته مرکزي "حزب کارگران سوسيالست "(SWP) مي باشد و سابقا سردبيري نشريه "سوسياليسم بين الملل " را نيز بر عهده داشت. او از بنيانگذاران ائتلاف " جنگ را متوقف کنيد ! " ( در مقطع تهاجم آمريکا و متحدينش به عراق) و نايب رييس بخش اروپايي کمپين بين المللي "عليه تشديد فشارها بر مردم عراق" بود. جان پيلجر ژورناليست مشهور ضد جنگ در سال 2006 در مورد وي گفت : " من کمتر کسي را مي شناسم که هوشمندانه تر از جان ريز در مورد خطري که از جانب يک قدرت تاراجگر متوجه ماست و راههايي که ما بايد با آن مقابله کنيم ، بنويسد و صحبت کند."
جان ريز کتب و مقالات بسياري را به نگارش در آورده است . از ميان کتب او مي توان به اين موارد اشاره کرد : الفباي سوسياليسم (1994) ، در دفاع از انقلاب اکتبر : بحثي در مورد انقلاب روسيه ( همراه با ديگر نويسندگان از جمله رابين بلکبرن،1997)، جبر انقلاب : ديالکتيک و سنت کلاسيک مارکسيستي (1998)، گفتاري در باب ماترياليسم تاريخي (1998) ، امپرياليسم و مقاومت (2006) اشاره کرد. او مقالات بسياري نيز با عناويني نظير تروتسکي و ديالکتيک تاريخ( 1990 )، مارکسيسم انگلس (1994) ، انقلاب سوسياليستي و انقلاب دموکراتيک (1999) ، "امپرياليسم، جهاني شدن ، دولت و جنگ " (2001)، "حزب فراگير: حزب انقلابي و جبهه متحد "(2002) و سوسياليسم در قرن بيست و يکم (2003) اشاره کرد.
از ميان آثار وي کتاب ارزشمند "جبر انقلاب: ديالکتيک و سنت کلاسيک مارکسيستي"(1998) توسط مترجم برجسته آقاي اکبرمعصوم بيگي به فارسي برگردانده شده و چاپ اول آن در سال 1380 توسط "نشر ديگر" روانه بازار نشر گرديده است. (کليه نقل قولهايي که در قسمت پايين خواهد آمد از ترجمه و چاپ ياد شده از اين کتاب برگرفته شده است. )
او پيش گفتار اين کتابش را با اين گزاره آغاز مي نمايد که : "صرف امکان زندگي انسان کافي است تا بر آن تضاد حاکم باشد " او سپس شواهدي را در تاييد اين گزاره کليدي در بطن واقعيات جهان کنوني و در عرصه هاي سياسي و اقتصادي با ذکر مقايسه ها ، مثالها و آمارهاي جالب ارائه مي دهد. او در گام بعدي به اين استنتاج مي رسد که "... هنگام روبروشدن با چنين تضادهايي ممکن است دست کم در نظرکساني که در طيف چپ قرار دارند روشن بنمايد که لازم است که به يک سنت سياسي و فکري بازگرديم که به خصوص شيوه اي براي تحليل چنين موقعيتهايي پرورانده است : سنت مارکسيسم کلاسيک همواره اصرار ورزيده است که سرمايه داري نظامي متضاد است و اينکه پيشرفت سترگ نيروهاي توليدي با اشکالي از مالکيت خصوصي هم زيستي دارد که آمادگي ، صف آرايي و تکامل بيشتر آنها را عقيم مي سازد و مگر خود مارکس نبود که بر اين نکته پاي فشرد که نتيجه چنين کشمکشهايي ناگزير به بي ثباتي سياسي جدي خواهد انجاميد؟ ..." وي سنت مارکسيسم کلاسيک و شيوه
ديالکتيکي اي که اين سنت پرورانده است را بمثابه مناسبترين پاسخ و چارچوب نظري براي برخورد با نا همسازيها و آشفتگيهاي دروني جهان کنوني معرفي مي نمايد و انگيزه نگارش اين اثر خود را نيز معرفي و تقويت اين سنت نظري بيان مي کند. او در پاراگراف انتهايي پيش گفتار کتاب در حقيقت نظرگاه و خط سير حاکم بر کليه بخشهاي کتاب به نحوي فشرده و خلاصه تبيين مي نمايد : "... مادام که هيچ طبقه اي نتواند از ماهيت جامعه آگاهي يابد و قدرت کافي اعمال کند تا بر تضادهاي ويرانگري چيرگي يابد که نظام سرمايه داري را به صورت رمز در آورده است ، ديالکتيک ، کورکورانه و فراسوي درک و فهم و نظارت انسانها عمل مي کند. مارکس و انگلس ديالکتيک هگل را دقيقا در زماني دگرگون کردند که طبقه کارگر را به عنوان نيرويي تشخيص دادند که مي تواند خود را ، و به همراه آن بقيه جامعه را ، رهايي بخشد زيرا که طبقه کارگز دقيقا چنين جايگاهي را اشغال مي کند.ديالکتيک مارکسيستي نظريه انقلاب پرولتاريايي مارکس است. "

وي پس از بررسي موضوع مورد بررسي کتاب در شش فصل ( با اين عناوين و به ترتيب: جبرانقلاب هگل، ديالکتيک مارکس و انگلس ، نخستين بحران مارکسيسم ، لنين و فلسفه ، ميراث لوکاچ ، تروتسکي و ديالکتيک تاريخ ) در فصلي تحت عنوان "تضادهاي نظريه معاصر" به جمع بندي و استنتاج از مباحث کتاب و نيز برخورد و ارزيابي انتقادي از زاويه ديدگاه نظري حاکم بر اين اثر يعني مارکسيسم کلاسيک به برخي از مهمترين جريانات فکري روز نظير "چپ نو" و " پست مدرنيسم " به شکلي خلاصه و فشرده مي پردازد. وي از "چپ نو" آغاز مي کند و "مامن و خانه واقعي " آن را از همان بدو تولد يعني اواخر دهه 50 و اوايل دهه 60 قرن بيستم ميلادي ، "جنبشهاي اجتماعي جديد " نظير چنبش ضد هسته اي ، جنبش ضدجنگ ويتنام و جنبش زنان معرفي مي کند. وي علي رغم تحسين و احترامي که اين جريان را به خاطر مقابله اش با برداشتهاي ساختارگرايانه از مارکسيسم شايسته آن مي داند ، نقد خود را بر آن در چهار محورعمده ارائه مي کند . ازنظر ريز متفکران وابسته به اين جريان اگرچه خود را از استالينيسم واپس کشيده بودند اما به نحوي هنوز متاثر از اين تجربه بودند و اين تاثير در اين اشکال نمود مي يافت : 1) نخست آنکه گرايش به اين داشتند که هر سازمان حزبي را هم سنگ شکل استالينيستي حزب برشمارند و ميان برداشت لنين از حزب و فساد استالينيستي اين الگو قائل به تمايز روشني نبودند. نتيجه آن مي شد که سازمان حزب منضبط را به نفع محافل بحث و گفتگوي سست پيوندي که گرد نشريه ها و مجله ها فراهم مي آمدند رد مي کردند . 2 ) دوم آنکه اين جريانات هم چنان تحت تاثير سياست و تجربه "جبهه متحد خلق " دوران استاليني بودند و بر اساس آن بر زمينه ظاهرا مشترکي تاکيد مي ورزيدند که بر مبناي آن کارگران، بخشي از طبقه متوسط و حتي برخي از سرمايه داران مي توانستند با هم گامي يکديگر با فاشيسم مبارزه کنند. همين ايده بود که بعدا با تجربه "کارزار براي خلع سلاح هسته اي "(CND)سازگاردر آمد اما هيچ سازگاري اي با هيچ گونه جهت گيري منسجم به سوي طبقه کارگر به عنوان عنصر اصلي و کليدي چنين راهبردي ندارد. 3) سوم آنکه جپهاي نو در سطح نظريه به درجات مختلف به اين گرايش داشتند که طبقه را بدون هيچ گونه ارجاع نيرومند به ساختار اقتصادي اش تعريف کنند. بدين ترتيب طبقه و آگاهي طبقاتي يک چيز مي شوند و فقط وقتي به راستي مي توان گفت که طبقه اي وجود دارد که اين طبقه آگاهي مناسب و درخوري پرورده باشد . اما مارکس بر آن رفته بود که طبقه با جايگاه عيني اش در فرايند توليد مشخص و تعريف مي شود ولو آگاهي اش هنوز اين موقعيت را منعکس نسازد يا به تمامي منعکس نسازد. مارکس به تمايز ميان طبقه "درخود "(in itself) و طبقه "براي خود" (for itself) مي پردازد تا مجرا و گذرگاه ميان منافع طبقاتي – که مي توان آن را از موضع طبقاتي استنباط کرد – و آگاهي طبقاتي را روشن تر تببين کند. 4) چهارم اينکه آنها در برابر جدايي و افتراقي که ساختارهاي نهادينه شده تحميل مي کردند و مدارهاي ميان روشنفکري گري و تجربه را در هم مي شکستند از پا افتادند و هردم که مي گذشت سويه سياسي فعاليتشان کمرنگ تر و ضعيفتر مي شد و بيشتر در زمينه هاي فکري و فرهنگي و روشنگري عمومي محدود مي گرديد .
به عقيده ريز " اين گريوه ها و گذرگاههايي است که ارتش پست مدرنيستي پيش از آنکه دشت پهناور فکري را در دهه 80 ميلادي قرن بيستم به اشغال خود در آورد در آنجاها بيتوته کرده بود " . او بر اين نظر است که پيروزي سريع پست مدرنيسم بر شکستهايي مبتني بود که جنبش طبقه کارگر در سطح بين المللي در ميانه و اواخر دهه 1970 متحمل شده بود و از لحاظ فکري بر مشربي تکيه داشت که ساختارگرايي تامين و آماده کرده بود. وي سپس به بررسي انتقادي برخي از آراء سه تن از نظريه پردازان پست مدرن يعني ليوتار، فوکو و بودريار مي پردازد و بر اساس اين بررسي،پيامدهاي اين رويکرد را خط بطلان کشيدن بر هرگونه امکان فهم و دريافت تضادهاي سرمايه داري معاصر و لذا نفي هرگونه امکان دگرگون ساختن جامعه مي داند و از لقبي که يورگن هابرماس به پست مدرنيستها اعطا کرده و آنها را "محافظه کاران جوان " ناميده است ابراز رضايت مي نمايد.
در بخش پاياني اين قسمت که با تيتر "از نظريه تا عمل" مشخص شده است، ريز مجددا به همان استنتاج اساسي پاراگراف انتهايي پيش گفتار کتاب باز مي گردد و علاوه بر تاکيدي دوباره که بر آن مي گذارد ، وجوه ديگري از آن را آشکار مي سازد که در مجموع چکيده و هسته مرکزي نظرگاه حاکم بر "جبر انقلاب " را شکل مي دهند : "... چيزي که از اين برداشت { برداشت مارکسيستي کلاسيک} از ديالکتيک جدايي ناپذير است و در واقع جزءسازنده آن است درک و ارزيابي امکان بالقوه و استعداد انقلابي طبقه کارگر است . مقاومت در برابر اين نتيجه گيري سياسي به همان شدت و ميزان اعتراضهاي صرفا نظري است که بر سر راه نوسازي و احياي مارکسيسم در هر سطح قرار دارد ...هرگونه احيا و بازسازي فلسفه مارکسيستي تنها مي تواند به عنوان جزيي از نبرد براي وارونه کردن و واگرداندن شکستهاي دهه 1980 و بازسازي جنبش طبقه کارگر سر برآورد... از نظر سنت مارکسيزم کلاسيک مساله امکان و استعداد بالقوه انقلابي طبقه کارگر به طور جدا نشدني با نياز به برپا ساختن تشکيلات انقلابي پيوند دارد . در واقع در نظر لنين ، لوکزامبورگ ، لوکاچ ، گرامشي و تروتسکي استعداد بالقوه انقلابي طبقه کارگر فقط وابسته به مساله تشکيلات انقلابي به طور کلي نيست بلکه نياز به بنا نهادن يک "حزب طراز نو" بر پايه الگوي تجربه بلشويکي نيز بستگي دارد .اين انقلابيان اين بينش را به آساني فراچنگ نياوردند لذا از دست دادن آن خطاست .تشکيلات انقلابي براي فايق آمدن بر ناموزوني و ناهمگوني در آگاهي طبقه کارگر ، به حداکثر رساندن کارايي مبارزه طبقه کارگر ، به ياد آوردن پندها و عبرتهاي پيروزي و شکستهاي گذشته و پرورش و رهبري و تربيت کارگران در عرصه مبارزه به صورت امري ضروري و اجتناب ناپذير باقي خواهد ماند.تشکيلات انقلابي اي که از دل طبقه کارگر به دست افراد اين طبقه شکل مي گيرد تا به تعميم و گسترش و سازماندهي مبارزه کل طبقه ياري رساند ، خود اندامواره و ارگانيسمي ديالکتيکي است .بدون مبارزه براي بنا کردن چنين تشکيلاتي اين خطر همچنان پابرجاست که ديالکتيک تکامل سرمايه داري همچنان کور و ويرانگر باقي بماند . اما اگر مبارزه براي برپاداشتن چنين تشکيلاتي موفقيت آميز باشد ما فرصتي داريم – نه بيش و نه کم – که از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادي جهش کنيم . "
نوشته زير با تيتر " لنينيسم در قرن بيست و يکم " که يکي از مقالات جان ريز مي باشد ، توسط صادق تهراني به فارسي برگردانده و از سايت "نشر بيدار" (http://www.nashrebidar.com/ ) برداشته شده است ، زمينه ديگري براي آشنايي با نظرات وي و سنت فکري اي که او به آن تعلق دارد را فراهم مي آورد .
********************
به­طور قطع از انقلاب اکتبر تا به حال تئوری حزب لنین، یکی از بحث­های داغ در چپ بوده است؛ و در حال حاضر نیز یکی از مهم­ترین مسائل چپ در پیوند با این مساله، این است که چگونه پیرامون جریان مبارزه علیه سرمایه­داری سازمان یابد. یکی از درک­های متداول و غلط درباره حزب انقلابی این است که گویا این حزب از خارج به طبقه کارگر تحمیل می­شود. تصویری که ارائه می­شود این است که گروهی از نظریه­پردازان دور هم جمع می­شوند، حزبی بنا می­کنند و با استفاده از غیر دموکراتیک­ترین وسائل خواست خود را به طبقه کارگر تحمیل می­کنند.
اما اگر تئوری لنین را درست فهمیده باشید، خواهید دید که دیدگاه­های لنین کاملا با این روایت در تضاد قرار دارد. ضرورت تئوری حزب لنین از طبیعت مبارزه طبقه کارگر برآمده است. این مقاومت طبقه کارگر در مقابل سرمایه­داری است که به ما می­آموزد چگونه می­توانیم به منظور ارتقاء آگاهی کل طبقه کارگر و تشکل­شان، خود را سازمان دهیم. اگر زندگی ساده­تر بود، اگر طبقه حاکم با تمام نیروهایش دریک سو قرار داشت و کارگران در صف مقابل­شان؛ دیگر احتیاجی به بحث در مورد سازمان سیاسی نبود. اما مبارزه طبقاتی چنین ساده نیست. به هر جا که نگاه می­کنیم به جای هنگ­های منظم نظامی که رو در روی هم قرار بگیرند نبردهای پراکنده و گوناگون را مشاهده می­کنیم. این مبارزات هم­چنین مستمر نیستند. همواره یک دوره سکون به دنبال یک مبارزه طبقاتی حاد می­آید. این مبارزات هم­چنین هم جنس نیستند: برخی از آن­ها اقتصادی­اند، بعضی از آن­ها سیاسی و برخی دیگر ایدئولوژیک هستند. این سه موردی است که انگلس به آن اشاره می­کند. به علاوه ناموزونی بین سنت­های گوناگون ایدئولوژیک، درجه آگاهی مختلف کارگران و اطمینان به نفس و درجه جنگندگی­شان بین بخش­های مختلف در درون طبقه کارگر وجود دارد.
عرصه­های نبرد بسیارند و هر کدام با یکدیگر متفاوت هستند. کارگران از قدرت و ضعف متفاوتی برخوردارند. بعضی مواقع پیروز می­شوند و در مواقع دیگر شکست می­خورند،درجهت­های گوناگون جمع­بندی می­کنند و به نتایج مختلفی می­رسند. و سرانجام بین طبقه کارگر و بخش­های دیگر جامعه جدایی وجود دارد. یعنی کسانی که خود را در رویارو با سیستم سرمایه­داری می­بینند مثل دهقانان فقیر­، بخش­هایی از خرده بورژوای و ملل تحت ستم.
حال سئوال برای سوسیالیست­ها- لنینیست یا غیرلنینیست­ها – این است که چگونه سازمانی در درون طبقه کارگر بنا کنیم که این واقعیت­ها را پیرامون مبارزه طبقه کارگر مورد ملاحظه قرار دهد؟
البته یک جواب سنتی برای این سئوال در جنبش طبقه کارگر وجود دارد، پاسخی که قدمتی هم­چون لنینیسم دارد: حزب کارگر در کشور ما (منظور انگلستان است.م) و احزاب رفرمیست سوسيال دموکرات در سراسر دنیا.
تصور آن­ها بر این است که حزب کلیت طبقه کارگر را نمایندگی می­کند. انواع و اقسام عقاید درون جنبش کارگری باید در داخل سازمان هم نمایندگی داشته باشند. هدف چنین سازمانی تغییر وضعیت طبقه کارگر با استفاده از نهادها و موسسات نظام مثل پارلمان، شورای محلی و غیره است. اشکال اساسی چنین برخوردی (ما می­توانیم تاریخ دولت­هائی را که در آن حزب کارگر قدرت داشته مرور کنیم تا درستی این ادعا ثابت شود.) این است که مادام که نظام بر زندگی و افکار کارگران مسلط است سازمان بیانگر ایدئولوژی سیستم می­شود. در هر صورت از سازمان مقاومت به سازمان سازش تبدیل می­شود. نهادهای سیاسی نظام سرمایه­داری قادر نیستند رویاروی قدرت سیاسی اقتصادی طبقه سرمایه­دار بایستند.
بدیهی است که در چنین احزابی میان طرفداران منافع طبقه کارگر و محدودیت­هائی که به لحاظ شکل سازمانی و اهداف سیاسی در این سازمان­ها وجود دارد تناقض­هائی پدیدار می­شود. مبارزه در داخل این احزاب گاهی به چپ و گاهی به راست گرایش می­یابد. اما هیچگاه قادر به حل این تناقض نیستند زیرا همواره سعی می­کنند کل طبقه کارگر را نمایندگی کنند، و بزرگترین بخش طبقه کارگر برای مدتی طولانی

ایدئولوژی طبقه مسلط یعنی ایدئولوژی طبقه سرمایه­دار را منعکس می­کردند.
ما به یک دیدگاه دیگری که رابطه سازمان با مبارزه طبقه کارگر را به طور متفاوتی بنگرد نیاز داریم. در پاسخ به این نیاز بیش از هر کس دیگری نام لنین به چشم می­خورد. مفهوم اصلی حزب از نظر لنین این است که از درون مبارزه طبقه کارگر یک اقلیت جنگنده بر می­خیزد که بر اثر تجربه­های خود به این نتیجه می­رسد که نظام به طور کلی باید تغییر کند. از نظر لنین روش مستقیم مبارزه که توسط کارگران به کار گرفته می­شود سودمندترین روش­ها به شمار می­رود­.
سوال کلیدی و اصلی این خواهد بود که چگونه ما اقلیتی را سازماندهی کنیم که به مثابه اهرمی، رزمندگی کل طبقه را افزایش بدهند؟ ما در جستجوی این نیستیم که خود را بر طبقه تحميل کنيم ، بلکه می­خواهیم سنت مبارزه و نقاط برجسته مبارزه طبقاتی را نمایندگی کنیم، و این تجربه را به کمک فعالیت­های این اقلیت به داخل مبارزه جاری انتقال دهیم. تروتسکی این تفکر را با استفاده از یک استعاره موثر چنین بیان می­کند. " ... پنج کارگر : اولی را که دیدم،همه چیز را در مورد ایجاد یک سازمان انقلابی متوجه شدم. کارگر اولی یک جنگنده بود، همیشه در کنار ستمدیدگان می­ایستاد و همواره در خط اول جبهه بود. کارگر دومی یک مرتجع کامل بود. اعتصاب­شکن به دنیا آمده بود، اعتصاب شکن هم از دنیا می­رفت. اگر اعتصاب جلوی دروازه بهشت هم بود او خود را به عنوان اعتصاب­شکن جلو می­انداخت. اما سه کارگر دیگر بین این دو بودند که گهگاه تحت تاثیر کارگر ارتجاعی و گاه تحت تاثیر کارگر مبارزه انقلابی قرار می­گرفتند. هدف حزب انقلابی جمع کردن کارگر جنگنده از جمع پنج نفری کارگران است. این حزب به آنان تشکل، قدرت، آگاهی و سنت مبارزه می­آموزد و این امر آنان را قادر می­سازد سه کارگر میانه را به خود جذب کنند و جناح راست را منزوی سازند و اجازه ندهند که جناح راست 3 کارگر میانی را جذب کند و کارگر سوسیالیست را منزوی سازد..."
ضرورت یک اقلیت متشکل به این معنا نیست که این تشکل خود را از بقیه طبقه کارگر جدا کند و سپس اراده خود را بر آنان تحمیل نماید، بلکه به این معنی است که از طریق ارتباط متقابل در مبارزه به همراه بقیه طبقه کارگر ایده خود را گسترش دهد تا اکثریت را در داخل جنبش به دست آورد. جرج لوکاچ این مطلب را به خوبی توضیح می­دهد: ما جدا می­کنیم به منظور این که متحد شویم. ما جداگانه متشکل می­شویم سازمانی که در اصل مخالف کل سیستم است، اما هر فرصتی که به دست بیاوریم با اکثریت طبقه در مبارزه مشخص اتحاد برقرار می­کنیم تا کل مبارزه طبقاتی را به پیش برانیم. در اینجا رابطه متقابل حزب و طبقه بسیار حیاتی است. لوکاچ از انگلس چنین نقل می­کند: " ستون سربازان زیر فشار جبهه نبرد باعث پیشرفت تاکتیک­های نظامی می­شود کمیته رهبری حزب ادعا نمی­کند که تمام جواب­ها را در اختیار دارد، اما در حین نبرد بهترین نتیجه­گیری­ها را اخذ می­کند و سپس آن را به کل سپاه تعمیم می­دهد." هر حزب انقلابی در حین مبارزه از مردم می­آموزد و آنچه را که می­آموزد تعمیم می­دهد و به طبقه کارگر برمی­گرداند. حزب از طبقه می­آموزد، اما هم­چنین، سازوکاری فراهم می­کند تا هر بخشی از طبقه کارگر از بهترین تجربه­های مبارزه بیاموزد. این شکل از سازمان در شرایطی که ما در آن قرار داریم بسیار ضروری است. ضرورت تشکیلات از مقابله با سیستم سرمایه­داری منطق بازار آن و سرکوب دولتی بر می­خیزد. در جریان تظاهرات عظیم ضد سرمایه­داری در جنواي ايتاليا که در جولای 2001 صورت گرفت


کافیست ما تیراندازی به کارلو جولیانی را به یادآوریم تا به ما خاطر نشان سازد که ما با
ماشین دولتی روبرو هستیم که هر گاه احساس خطر کند از نیروهای مرگ­آورش استفاده خواهد کرد. اما این تنها گوشه­ای از مساله است. هسته اصلی و واقعی مخالفت با سیستم این است که چگونه ما در هر مبارزه­ای عمل می­کنیم.
اگر شما مثل هر لنینیست دیگر معتقد هستید، که کارگران معمولی از این ظرفیت برخوردارند که سیستم را با سازماندهی دمکراتیک شوراهای کارگران جایگزین کنند و از پائین به بالا بسازند، آن وقت این بر چگونگی عکس­العمل شما در مبارزه روزمره تاثیر می­گذارد. در هر گردهمایی برای اعتصاب و مبارزه همواره بیش از یک نظر در اتاق خواهد بود. همیشه آدم­هائی هستند که می­گویند "ما نمی­خواهیم نگرانی ایجاد کنیم". ما یک تظاهرات فوق­العاده وسیع نمی­خواهیم. ما باید به نمایندگان نامه بنویسیم، از کانال­های موجود استفاده کنیم و غیره. اما در مقابل این عده کارگرانی دیگری هستند، کسانی که در اصل معتقدند کارگران از این ظرفیت برخوردارند که سیستم را از پائین تغییر بدهند. این عده به طریق دیگر استدلال می­کنند. آن­ها می­گویند صرف نظر از کوچک بودن مبارزه­ای که ما درگیر آن هستیم این یک سازمان توده­ای، این دخالت مردم در تظاهرات است، این توانائی مردم در انتخاب کمیته­های اعتصاب است که اعلام می­کنند که مقامات رسمی نباید تکلیف آن­ها را تعیین کنند، این بهترین شانس را برای پیروزی ما فراهم می­آورد این اصل جزء ذات هر مبارزه­ای قبل از انقلاب است که اصول انقلابی را در هر مبارزه­ای که به دگرگونی کامل جامعه منجر خواهد شد­­، فعال می­سازد. تنها سازمانی که به هدف نهایی معتقد است خواست­های معینی را در هر مبارزه مطرح می­کند. هنگامی که به اعتصاب اخیر خط آهن نگاه می­کنیم مردمی را می­بینیم که به طور مستمر ایده راه­پیمائی اعتصابی و تقاضای حمایت از کارگران را مطرح می­کنند، این اعتصابیون به نیروی خودشان اتکا می­کنند و نه به رهبران اتحادیه و نمایندگان محلی یا روزنامه­های محلی که برای­شان مبارزه کنند. سئوال کلیدی در جنبش ضد سرمایه­داری این است که بسیج توده طبقه کارگر یا واگذاری این جنبش به اقلیت کوچکی از فعالین سیاسی و سازش با IMF وWTO . زمانی که صحبت بر سر ساختن یک آلترناتیو در برابر لیبریسم (حزب کارگر)به میان می­آید مجادله روی این مسئله متمرکز می­شود که چگونه آلترناتیوی در مقابله با برنامه حزب کارگر جدید و نئولیبرال­ها از بالا تا به پائین ارائه کنیم. زمانی که صحبت برسر مبارزه علیه فاشیست­هاست آیا این کافی است به آن­ها آزادی امواج هوائی بدهیم و امید داشته باشیم که آن­ها خود را آشکار کنند؟ آیا این کافی است که فقط قطعنامه صادر کنیم: یا ما به این احتیاج داریم که اتحادیه از بالا تا پائین در این مبارزه شرکت کنند تا نازی­ها را در الدهام و برنلی شکست بدهیم؟
در تمام این موارد آنچه لازم است یک جنگنده است که از پشتیبانی رفقا و روزنامه­ها برخوردار است. آن­ها می­گویند "ما به این احتیاج داریم که متحدا اقدام کنیم" در آن صحنه معروف فیلم اسپارتاکوس یک نفر بلند شد و گفت "منم اسپارتاکوس". اگر کسی برای برای اول بار برپا نمی­خاست و نمی­گفت منم اسپارتاکوس آنها منفرد و قربانی می­شدند. اما بر اثر پیشتازی او بقیه به تاسی از او بلند شدند و همین عبارت را تکرار کردند. عمل یک اقلیت چون جرقه­ای آتش مقاومت اکثریت را باعث می­شود و این آن چیزی است که بزرگترین شانس پیروزی را تضمین می­کند.